راز نویس!

خرید بک لینک
کاش بازم بیام بنویسم...چه خوبه هرازگاهی بیام اینجا بخونم حال و هوای گذشتمو اتفاقاتی که از سر گذروندموتیتر وار بگمالان همراز و فراز همدست خرابکاری های خونه انخونه بوی مرغ دونی میده از ریخت و پاش! یه تیکه هندونه دادمشون اندازه یه خاور هندونه پخش کردن به مبل ها و در و دیوار و موهاشون و انگار که دوش اب هندونه گرفتن!روزی دو سرویس حداقل لباس باید بشورم و با این وضع بی برق و بی ابی همش لباس کم میاریمفراز خیلی خیلی زبون دراز و لجباز و حرص در بیار شدههنوز نمیتونه جایگاه خودش و همرازو تمیز بدههنوز به شدت راز نویس!...ادامه مطلب

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 7:56

سکته ناقص! همسر پسرو برده بود حموم و صدای جیغ و دعوا میمد که بشییبین میفتی... به آب دست نزن و ... دخترکمم خواب بود ازونجایی که از بعد از زایمان (سه ماه پیش،)هنوز عادت نشدم و همش دل و کمر درد دارم گفتم بزار یه تست بگیرم تا بجه ها تو دست و پام نیستن . . . پنج دقیقه بعد دوان دوان رسیدم وسط جیغ و داد حمومی ها و نشستم کف حموم به گریه و خنده عصبی همزمان زبونم داشت بند میمد نفسم بریده بود مثبته!!! مثبتههههههههه!!!! این... این مثبتهههه!!! . . . . . به اپراتور ازمایشگاه گفتم تورو خدا چراغ خاموش مثبت متفیشو زود بهم خبر بده دارم میرم جایی نمیتونم زنگ بزنم . . . با اینکه مطمئن بودیم غیر ممکنه ولی هردو داشتیم به جنون میرسیدیم هزار جور سناریو چیدیم فقط ۳ درصد! ۳ درصد... . . . مگه اون یک ساعتِ کوفتی میگذشت... دلم و روده هام رو هم میتابید... انگار ده تا بچه لگد میزدن . . . زنگ زد خانم راز خوبی عزیزم؟ خواستم بگم جواب منفیه! . . . با لبخند تشکر کردم و انگار که افتاده باشم تو وان آبگرم... و عضلاتم شروع به ریلکسیشن کن... نوشته شده در سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:56 توسط راز| راز نویس!...ادامه مطلب

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 23:57

زندگی الان برام اینجوریه:به چشمای همراز که در حال نفس نفس زدن و قان و قون کردن شیر میخوره و از بالای چشم جلب طور نگام میکنه با لبخند زل میزنمو یادم به چشمای عسلی خانم عسگری ناظم مدرسه میفتهدنبال فراز میزارم و انگار دارم بدو بدو تو حیاط مدرسه میدوئم تا اسمم تو لیست تاخیر و بی انضباطی نرهدر حالی که نمیدونم پی پی همراز چه جوری به یقه و آرنج لباسم مالیده شده و رو هوا گرفتمش میرم سمت حموم به این فکر میکنم مامان هم با من از این روزها داشته؟فراز جلوم ایستاده دستاشو بالا گرفته انگشتاشو جمع و باز میکنه بگل میخواد و من یاد بغل بابا میفتم که همیشه موقع خواب و بی خوابی و بد خوابی و ترس جای امنم بود...۲۸ سالگی هم پشت سر گذاشتمدر گذشته اگه ازم میپرسیدن ۲۸ سالگی کجایی و در چه حالی؟میگفتم دارم فلان مدرکمو میگیرمخیلی ادم موفق و خفن و مستقلی امبه همه آرزوهام رسیدم و مشکلات خیلیا رو حل کردم و هارت و پورت!الان ولی یه مادرم!یه دختر و پسر دارمیه بهشت نسیه ای برای زیر پام دارم احتمالا که نمیدونم به چه کاری میادرسالتم تربیت صحیح دوتا آدم از نسل آیندست!تلاشم اینه مادر کافی و خوبی باشم...۲۹ سالگی یه جوریه...مثلاحس میکنم واسه شروع خیلی چیزها دیره...حس میکنم یه سری از ارزوهامو برای همیشه باید ببندم تو ذهنم و بیخیالشون بشم...حس میکنم یه سری از ارزوهامم تا میان بچه ها پا بگیرن بسته میشن و دیر میشه...حس میکنم خیلی از ارزو و اولویت هام باید تبدیل بشن و تغییر کننحس میکنم دیره! حس میکنم فاصله دارم از ایده ال ها و همه چیز دوره!حس میکنم زندگی پوچه اصلا!فرصت و قدرتی واسه خیلی چیزا نیستاز خودم میپرسم ممکنه که ۲۸ سال دیگه هم در پیش داشته باشم؟و جوابم نه است!حس میکنم بقول خاله افتادم تو سرازیری از این ببعدو یه جورا راز نویس!...ادامه مطلب

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 16:57

حالم خرابهبدجوری خرابهاز فکر به آینده ی بچه هازانوهام خالی میکنه...میترسم... از همه چی میترسمعذاب وجدان دارم...روزی صدبار از هردوشون معذرت میخوام که به این زندگی کوفتی ای که خودم خیری ازش ندیده بودم دعوتشون کردمولی معذرت خواهی مگه نون و اب میشع؟هی میگن اونا خدا رو دارنتو به دنیا نمیاوردی باز از یه حای دیگه راه پیدا میکردن و خواست و قسمتشون اومدن بودهمگه ما که اون روزها و این روزها رو دیدیم خدا نداشتیم؟مگه خدا نمیدید ماهم هستیم؟وای که چقدر حس جنایتکار بودن و بسته بودن دست و پامو دارم...کلی ایده کلی تصمیم کلی تغییر در نظر دارمکلی کلاس و دوره ی مجازی ثبت نام شده که تاریخشون گذشتهواسه افزایش مهارت فردیمفرزند پروریماشتغال یافتنم...ولی همه دارن یه گوشه خاک میخورن و ذهنم پس میزنه هر جیزیودلم میخواد با شور و نشاط و انگیزه و تمرکز شروع کنمبرنامه ریزی کنمتمومشون کنمولی روحم میخواد فقط به گوشه ی سقف یا بخار چایی خیره باشه و اشک بریزه... نوشته شده در دوشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۱ساعت 2:14 توسط راز| راز نویس!...ادامه مطلب

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 16:10

خستگی و استرس و بی حواسی و دست پا چلفتگی و شیطنت های فراز دست به دست هم میدن...دخترکم اگه کج و کوله و له شده دنیا بیاد از بپر بپر کردن و نشستن و خوابیدن های فراز رو شکممه!البته خییییلی داداش مهربون و با احساسیهتا چشمش به شکم من میفته میاد بوسش میکنه و نازش میکنه...بیشتر هر کسی به این شکم محبت میده راز نویس!...ادامه مطلب

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 18:07

صفحه بندی