فلش بک

خرید بک لینک

زندگی الان برام اینجوریه:

به چشمای همراز که در حال نفس نفس زدن و قان و قون کردن شیر میخوره و از بالای چشم جلب طور نگام میکنه با لبخند زل میزنم

و یادم به چشمای عسلی خانم عسگری ناظم مدرسه میفته

دنبال فراز میزارم و انگار دارم بدو بدو تو حیاط مدرسه میدوئم تا اسمم تو لیست تاخیر و بی انضباطی نره

در حالی که نمیدونم پی پی همراز چه جوری به یقه و آرنج لباسم مالیده شده و رو هوا گرفتمش میرم سمت حموم به این فکر میکنم مامان هم با من از این روزها داشته؟

فراز جلوم ایستاده دستاشو بالا گرفته انگشتاشو جمع و باز میکنه بگل میخواد و من یاد بغل بابا میفتم که همیشه موقع خواب و بی خوابی و بد خوابی و ترس جای امنم بود...

۲۸ سالگی هم پشت سر گذاشتم

در گذشته اگه ازم میپرسیدن ۲۸ سالگی کجایی و در چه حالی؟

میگفتم دارم فلان مدرکمو میگیرم

خیلی ادم موفق و خفن و مستقلی ام

به همه آرزوهام رسیدم و مشکلات خیلیا رو حل کردم و هارت و پورت!

الان ولی یه مادرم!

یه دختر و پسر دارم

یه بهشت نسیه ای برای زیر پام دارم احتمالا که نمیدونم به چه کاری میاد

رسالتم تربیت صحیح دوتا آدم از نسل آیندست!

تلاشم اینه مادر کافی و خوبی باشم...

۲۹ سالگی یه جوریه...

مثلا

حس میکنم واسه شروع خیلی چیزها دیره...

حس میکنم یه سری از ارزوهامو برای همیشه باید ببندم تو ذهنم و بیخیالشون بشم...

حس میکنم یه سری از ارزوهامم تا میان بچه ها پا بگیرن بسته میشن و دیر میشه...

حس میکنم خیلی از ارزو و اولویت هام باید تبدیل بشن و تغییر کنن

حس میکنم دیره! حس میکنم فاصله دارم از ایده ال ها و همه چیز دوره!

حس میکنم زندگی پوچه اصلا!

فرصت و قدرتی واسه خیلی چیزا نیست

از خودم میپرسم ممکنه که ۲۸ سال دیگه هم در پیش داشته باشم؟

و جوابم نه است!

حس میکنم بقول خاله افتادم تو سرازیری از این ببعد

و یه جورایی یه پام لب گوره!

کارم شده ترسیدن

ترس از دست دادن لحظه ها

ترس از دیدن سختی و بدی روزگار برای بچه ها

کارم شده ذخیره ی ذره ذره ی بوی تن همراز و فراز

همراز بویی شبیه وانیل و فراز بوی عروسک های نوی بچگیمو میده

سرشو رو بالش میزارم تا ریفلاکس و بالا اوردن اذیتش نکنه و زاویه دار بخوابه

خودم سرمو فرو میکنم تو بوی گردنش

با صدای نفسش میخوابم و غرق ارامش میشم

انگار که باهر نفسش همه امواج منفی متوقف و دور میشن

به بابا گفتم بیا بغلش کن که اخرین نی نیه خونوادست و داره بزرگ میشه

حالا کوووو تا داداشو زن بدی و عروس برات نی نی بیاره

داشتم غر غر میکردم و میگفتم این دوتا دیوونم کردن اصلا نمیفهمم جه جوری شب و روزها میگذرن و چیکار میکنم و نمیکنم

که گفت قدر همین روزها رو بدون... بعدها از خداته برگردی عقب و هزار برابر بیشتر از قبل خستهت کنن و شیطنت کنن

ولی یهو به خودت میای که ای دل غافل، مال مردم اند

و تو خونه ی خالی و ساکتت دلتنگشونی!!!

(سکوت بینمون حاکم شد... دلم از دل گیریش گرفت!

فلش بک زدم به روزی که بخاطر یه اُفت نمره ی مسخره کتکم زد!

به روزی که واسه بهونه ی پارک گرفتن با دسته ی مگس کش زد روی پام

که بس کنم و تا چند روز جای مربعِ مگس کش برجسته هک شده بود روی رون پای راستم!

به روزی که...

و به خیلی روزهای دیگه...)

انگار رو دور تند دارم همه کاری میکنم ولی آخرشب درحالیکه پاهام ذوق ذوق میکنن از درد وخستگی دورمو نگاه مبکنم و هنوز خونه ترکیده!

انگار که بعد از حمله ی مغولها متروکه مونده با یه عالمه ریخت و پاش و کثیفی و شلختگی

خودمم هنوز همون ژولیده ی دیروزم که هیچ کار مفیدی نکرده و چیز مثبت و موثری یاد نگرفته و بهش اضافه نشده

کتاب های قصه ی دروان کودکی خودمو (که هنوز سااالم سااالم نگه داشتم) برای فراز میخونم... همه شون سال چاپ ۸۰ ان و انگار که هنور همون راز کلاس اول دومی انگشتشو گذاشته زیر کلمه ها و با ذوقِ با سوادشدنش داره میخونه!

براشونشعر کودکانه میخونم و یاد سرود انگلیسی و مثلا خفنمون سر صف میفتم...

کلیپ های الهی قمشه ای رو دوست دارم

این روزها که حس میکنم ناامیدی و دستپاچلفتگی و خستگی و پوچی محکم بغلم کرده ان دیدنشون یه دست امیدی به سرم میکشه راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 16:57

صفحه بندی