زندگی الان برام اینجوریه:
به چشمای همراز که در حال نفس نفس زدن و قان و قون کردن شیر میخوره و از بالای چشم جلب طور نگام میکنه با لبخند زل میزنم
و یادم به چشمای عسلی خانم عسگری ناظم مدرسه میفته
دنبال فراز میزارم و انگار دارم بدو بدو تو حیاط مدرسه میدوئم تا اسمم تو لیست تاخیر و بی انضباطی نره
در حالی که نمیدونم پی پی همراز چه جوری به یقه و آرنج لباسم مالیده شده و رو هوا گرفتمش میرم سمت حموم به این فکر میکنم مامان هم با من از این روزها داشته؟
فراز جلوم ایستاده دستاشو بالا گرفته انگشتاشو جمع و باز میکنه بگل میخواد و من یاد بغل بابا میفتم که همیشه موقع خواب و بی خوابی و بد خوابی و ترس جای امنم بود...
۲۸ سالگی هم پشت سر گذاشتم
در گذشته اگه ازم میپرسیدن ۲۸ سالگی کجایی و در چه حالی؟
میگفتم دارم فلان مدرکمو میگیرم
خیلی ادم موفق و خفن و مستقلی ام
به همه آرزوهام رسیدم و مشکلات خیلیا رو حل کردم و هارت و پورت!
الان ولی یه مادرم!
یه دختر و پسر دارم
یه بهشت نسیه ای برای زیر پام دارم احتمالا که نمیدونم به چه کاری میاد
رسالتم تربیت صحیح دوتا آدم از نسل آیندست!
تلاشم اینه مادر کافی و خوبی باشم...
۲۹ سالگی یه جوریه...
مثلا
حس میکنم واسه شروع خیلی چیزها دیره...
حس میکنم یه سری از ارزوهامو برای همیشه باید ببندم تو ذهنم و بیخیالشون بشم...
حس میکنم یه سری از ارزوهامم تا میان بچه ها پا بگیرن بسته میشن و دیر میشه...
حس میکنم خیلی از ارزو و اولویت هام باید تبدیل بشن و تغییر کنن
حس میکنم دیره! حس میکنم فاصله دارم از ایده ال ها و همه چیز دوره!
حس میکنم زندگی پوچه اصلا!
فرصت و قدرتی واسه خیلی چیزا نیست
از خودم میپرسم ممکنه که ۲۸ سال دیگه هم در پیش داشته باشم؟
و جوابم نه است!
حس میکنم بقول خاله افتادم تو سرازیری از این ببعد
و یه جورایی یه پام لب گوره!
کارم شده ترسیدن
ترس از دست دادن لحظه ها
ترس از دیدن سختی و بدی روزگار برای بچه ها
کارم شده ذخیره ی ذره ذره ی بوی تن همراز و فراز
همراز بویی شبیه وانیل و فراز بوی عروسک های نوی بچگیمو میده
سرشو رو بالش میزارم تا ریفلاکس و بالا اوردن اذیتش نکنه و زاویه دار بخوابه
خودم سرمو فرو میکنم تو بوی گردنش
با صدای نفسش میخوابم و غرق ارامش میشم
انگار که باهر نفسش همه امواج منفی متوقف و دور میشن
به بابا گفتم بیا بغلش کن که اخرین نی نیه خونوادست و داره بزرگ میشه
حالا کوووو تا داداشو زن بدی و عروس برات نی نی بیاره
داشتم غر غر میکردم و میگفتم این دوتا دیوونم کردن اصلا نمیفهمم جه جوری شب و روزها میگذرن و چیکار میکنم و نمیکنم
که گفت قدر همین روزها رو بدون... بعدها از خداته برگردی عقب و هزار برابر بیشتر از قبل خستهت کنن و شیطنت کنن
ولی یهو به خودت میای که ای دل غافل، مال مردم اند
و تو خونه ی خالی و ساکتت دلتنگشونی!!!
(سکوت بینمون حاکم شد... دلم از دل گیریش گرفت!
فلش بک زدم به روزی که بخاطر یه اُفت نمره ی مسخره کتکم زد!
به روزی که واسه بهونه ی پارک گرفتن با دسته ی مگس کش زد روی پام
که بس کنم و تا چند روز جای مربعِ مگس کش برجسته هک شده بود روی رون پای راستم!
به روزی که...
و به خیلی روزهای دیگه...)
انگار رو دور تند دارم همه کاری میکنم ولی آخرشب درحالیکه پاهام ذوق ذوق میکنن از درد وخستگی دورمو نگاه مبکنم و هنوز خونه ترکیده!
انگار که بعد از حمله ی مغولها متروکه مونده با یه عالمه ریخت و پاش و کثیفی و شلختگی
خودمم هنوز همون ژولیده ی دیروزم که هیچ کار مفیدی نکرده و چیز مثبت و موثری یاد نگرفته و بهش اضافه نشده
کتاب های قصه ی دروان کودکی خودمو (که هنوز سااالم سااالم نگه داشتم) برای فراز میخونم... همه شون سال چاپ ۸۰ ان و انگار که هنور همون راز کلاس اول دومی انگشتشو گذاشته زیر کلمه ها و با ذوقِ با سوادشدنش داره میخونه!
براشونشعر کودکانه میخونم و یاد سرود انگلیسی و مثلا خفنمون سر صف میفتم...
کلیپ های الهی قمشه ای رو دوست دارم
این روزها که حس میکنم ناامیدی و دستپاچلفتگی و خستگی و پوچی محکم بغلم کرده ان دیدنشون یه دست امیدی به سرم میکشه راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 59