یه روز شگفت انگیز...

خرید بک لینک
۲۹ شهریور ۹۶

استثنایی ترین ۲۴ساعته همه ی چند ماه اخیر

و شاید ذوق دارترین و متحیر کننده ترین روز چند سال اخیر...

باورم نمیشه

ینی میشه آرزوهام بر اورده بشن؟

وای خدا

قلبم داره از ذوق وایمیسه

یه شیفت شب عجیب و اروم و خلوت

که با هم شیفتگی دلبر گذشت...

دوباره کنارم ایستاده بود

و دوباره کم مونده بود که قلبم از جا کنده بشه...

من هیج مقاومتی نمیتونم در مقابل احساساتم به این ادم داشته باشم

هر چند یه جاهایی افکارم ضد و نقیضه باهاش

ولی قلبم و احساساتم..

هم خوب گذشت

هم سخت گذشت

از تنهایی و سررفتگی حوصله نشستم کلی از قسمت های گذشته ی وبلاگمو خوندم

قسمتهای درباره ی دلبر باز حالمو دگرگون کرده بود

اخیرا به علت درگیری ها و دعواهای لفظی و لج دلبر از بنده

از دل برفته بود انکه از دیده رفته بود و خیلی به ندرت هم شیفت بودیم

سعیمیکردم دلزده باشم ازش...

اونروز که گفت هم بداخلاقی هم بدشیفت و باید دیگه اول شیفت های تو رو چک کنم بعد باتو شیفت نگیرم

کلییییی دلم سوخته بود

یه عالمه بهم برخورده بود

حس های درون من کجا و حرف ها و رفتارای اون کجا...

از خودم به شدت متنفر شده یودم

قهر کرده بودم و اخم و سکوت و بی محلی و ندیده گرفتن

در شیفت شب و در حضور آقای صا کلی شیرین زبونی و شوخی و کنایه های خنده دار راه انداخته بود که مثلا از دلم در بیاره

ازم میپرسید چه گلی دوست دارم که بره از دسته گل ها و تاج گل های مربوط به افتتاحیه بکنه و برام بیاره!

آخر سر هم بخاطر کمبود امکانات با دوسه تا دونه خرمای توی دستش اومد روبروم ایستاد و اصرار به برداشتن و اشتی کردن کرد!

بهر حال دلبره و دل میبره و خنده میاره و ابهت و اخمویی نابوده...

ولی بهر حال زخم این حرف رو دلم مونده بود و دیگه به اون شدت ها هم اشفته ی یار نبودیم....

خلاصه که حرف اون بحث و دلخوری همه جا بود

و از اشتی کنون و صحبت های بعد از بحث گویا بیخبر مونده بودن

صبح ۲۹م به طعنه و کنایه در لحظه ی اتمام شیفتِ دلبر هییی تاکید کردم خسسسته نباااشییین

خدا قوووت

عجب شیفتی...

و دلبر هی با خجالت فرمود شماهم خسته تباشید ممنووون

خانم صا وارد مکالمه شد و گفت

عههه شما دوتا خوب شدین باهم؟

الان روابطتون حسنه است؟؟؟

و من و دلبر مونده بودیم چی بگیم

هی دلم میخواست بگم اره انقدر حسنه که اصن عاشقشم

ولی فقط خندم گرفته بود و غافلگیزی و خجالت و نگاه زیر زیرکی به دلبر

دلبر نیز گویا احوالاتی مشابه داشت....

(شب قبل از روی لج و لجبازی با معصوم و از سرشوخی درباره ی موضوعاتی

عکسی از قبل از خودم و معصوم گذاشتم پروفایلم)

رسیدم خونه

تلگرام رو باز کردم

و چشمام داشت ۸۰۰۰ تا میشد

و شاخ در میاوردم

۴ پی ام

از

دل

بر!

.

.

.

آیلین و متین و زندایی برای کمک به نگهداری گیلدا پیش مادر بودن

هنوز محو اون پی ام ها و دستپاچگی و تعجب بودم و مونده بودم جواب بدم

ندم

چی بگم

چی نگم

که مادر با جیغ و ذوق توجهمو به رقص آیلین روی پله ها جلب کرد

از شدت خنده و دل ضعفه واسه فسقل خانوم کم مونده بود بیهوش بشم

سریع دوربین گوشیو باز کردم که فیلم بگیرم

تماس معصوم فیلمو قطع کرد

+رویا من رسیدم اصفهان، توهم راه بیفت بیا تا من یه چرخی واسع خودم میزنم...

_باشه تو یه دوری بزن منم اماده میشم راه میفتم

یک دقیقه بعد دوباره تماس مصوم و ضدحال:

+رویا... کیف پولمو تو اتوبوس زدن... زودباش بیا هیچی ندارم

_عه... الان میام

شانس اوردع بود که حداقل یه دونه از کارتهای بانکیش

محض شلختگی هم شده

داخل کیف پول نبوده و انداخته بور ته کیفش...

کلییی گشتیم و هندیدیم و خرید کردیم و هلاک شدیم

قشنگ ترین قسمت بازار

اونجایی بود که کارت اعتباریمو دادم اقای جوان فروشنده

و همچنان که داشت رتحع به مراتب و شرایط لنز ها سخنرانی میکرد

چشمش روی نام و نام خانوادگی و پسوند نام خانوادگی اینحاب میخ مونده بود و لبخند ژکوند روی لبش مونده بود...

اولش حدس زدم که میخواد مثل همه ی دیگه

پسوند رو مسخره کنه و نتونه بخونه و ....

جبهه گرفته بودم و ژست اخم و دعوا که دیگه نمکدون نباشه!

که یهویی کارت بانکی خودش رو در اورد و کنار کارتم گذاشت...

مردی دقیقا با نام خانوادگی وحتی همون پسونده داغونه یکسان!

انگار که برادر گمشده ای باشد!

جالب تر از این هم داریم؟

کارت بانکی ام رو برداشت و رفت و نام خانوادگی و پسوند رو به چندتایی از هنکاراا و دوستانش هم نشون داد و کلا برای همه بشدت باحال بنظر میرسید...

بعد از اونم به جناب یگانه مراجعه کردیم و خبرهای امیدواری دهنده و خوب شنیدیم

و بعد از اون باهم به ادامه ی خنده و خرید ها پرداختیم و برگشتیم منزل...

شاید از صبح ۴۰۰۰ بار

این چهار تا پی ام رو خوندم

و چک کردم که واقعا هست

و واقعا دلبره و ...

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 278 تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت: 1:01

صفحه بندی