خسته و گرما زده بودم
مانتوی رسمی دانشگاهو در اوردم و به چوب لباسی اتاق همکارها زدم
یه مانتوی کوتاه تر و ازاد تر و رنگی تر برای عوض کردن در چنین مواقعِ خسته آمیزی داخل کمدم دارم. اونو پوشیدم...
فردا صبحش شیفتم تموم شد و رفتم لباس عوض کنم که دیدم مانتوم نیست!
تنها دختر این مجموعه در طول شیفت من بودم و قطعا اون مانتو هیچ فایده ای و مصرفی برای هیچ یک از اقایون نداشت!
هیچکس هم اونقدری مرض نداره که مانتوی من رو قایم کنه...
پس چی شده بود؟
ای وای مگه میشد با اون سر و وضع تا خونه رفت... مقنعه ی کوتاه.. مانتوی رنگی کوتاه...
من درطول ۱۷ساعت شیفت از اتاقم بیرون نرفته بودم الان باید تا خونه میرفتم...
همزمان با اتمام شیفت من آقای دلبر هم شیفتش تموم شده بود و داشت میرفت خونه
به توصیه ی همکارها و استقبال اقای دلبر قرار شد بنده را تا منزل برسونن...
با کلی معذبی و خجالت با اون تیپِ خونه خاله ای از اتاقمون تا پارکینگ رو بااقای دلبر همراه شدیم
اهنگ عاشقونه ی مسیر که تکرار میشد بماند
صحبت هاشون جالب بود:
دوماهی هست زیرنظر دارم... همه چیزو زیر نظر دارم...
اعتقاداتم عوض شده... فکرم خیلی بسته بود.. فکر میکردم همه خانم های شاغل با همکارهای آقاشون سر و سری دارن!
از اون اولی که همه باهات بد بودن ازت بد میگفتن با خودم میکفتم ایول
باج بهشون نداده ازش خوششون نمیاد!
کیییف میکردم ازت بد میگفتن
هی زیرنظر داشتمت هی خوب بودی
واقعی... فکرم در گیر شده!
هی گفتم با منم دعوایی درگیری ای...که از سر بیفتین... هی نشد(آخه دلبر هیچ یک از بی قانونی ها و پررویی های بقیه همکارها رو نداشت که باهاش بحث و دعوایی کنم... یک پارچه خوبی...)
گفتم خب اخه هیچ وقت موضوعی نشد که با شما مشکلی پیدا کنیم...
باز گفت.. حواس پرتی گرفتم.. درگیرم.. الان میبینم دختری که این همه موقعیت داره این همه آزاده ولی انقدر سفته!
بعد اونایی که همش تو خانواده های بسته ان... همش تو خونه ان انگار منتظر یه فرصت اند که رها بشن..
اصن دارم تغییر میکنم.. نمیدونم چی شده
مثلا پریشب!
لواشک ها تو ماشینم بود.. همش فکرم بود که وای حتما خانوم راز خیلی خوشحال میشه.. به محض اینکه فرصتش پیش اومد اوردم براتون! (گویا حرکات دلبر مشکوک شده بود و مورد ازار و اذیت سایر همکارها قرار گرفته بود، مثلا اصلا تو اتاق من نمیومد... به طرز واضحی دوری میکرد که من اصلا نمیفهمیدم چشه... موقع تحویل دادن برگه های ماموریت و پول و سایر وسایل انگار فشفشه زیر پاش گذاشته بودن که به سرعت بده و بره... و یک جایی از دهنش پرید که وای الان فلانی میرسه باز میگه...تازه فهمیدم داستان از چه قراره و من از همه جا بیخبرم)
(لواشک ها رو آخرهای شیفت بود برام اورده بود... منم که کلا اخه مگه میییشد لواشک رو قبول نکنم؟با تشکر و ذوق فراوان گرفتم و گفتن... اره تو ماشینم زیاااااد بود.. گفتم شمام خوشحال بشین! رفت و نیم ساعتی بعد تماس گرفت:
راستی خانم راز به کسی نگین من براتون لواشک اوردما... چیز میشه...خوب نیست... با خنده گفتم باشه چشم نمیگم...)
باز ادامه داد وای اگه مادرمبفهمه شما انقدر لواشک دوست دارین.. همه لواشکها رو میگه ببر...
از اون روزی که باهاتون حرف زده(همون روزی که کمبود نیرو داشتیم و اقای دلبرو کچل کرده بودم از بس که زنگ زده بودم و اصرار کرده بودم سر ساعت مرکز باشن و میگفتن نخیعر مادر اجازه نمیده و بعد از چند روز باید شام رو خونه باشم و .... باز من تماس گرفته بودم و این بار مادر تلفن رو گرفت و باهام صحبت کرد...)
همش اصرار داره بیاد شما رو ببینه
هی میخواد ادرس مرکزو دقیق بگیره و بیاد و هی ندادم...
رسیده بودیم نزدیک که یه پلاستیک لواشک که مانوس به عطرادکلان دلبر بود از داشبورت ماشین بار با اصرار تقدیم کردن و رفتن....
راز نویس!...ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 185