وسط های ماه قبل رفتیم خونه رهن کردیم
یکم دی ماه شروع قرارداد یکساله ی خونمونه (و من هنوز جهیزیه ندارم :/)
از توصیفات خونه اینطور بگم
طبقه ی همکفِ یه ساختمان ۴ طبقه است
با ورودی مجزا
و حیاط مجهز به باغچه ی نقلی قشنگ
نهال پرتقالش به سختی سنگینیِ ۱۰ تا دونه پرتقال کوچولوشو تحمل میکنه
درخت مو دستاشو سرتا سر سقف حیاط کشیده و پهن و پخش خواب زمستونی رفته و برگ زرد کرده
دور تا دور حاشیه ی باغچه علف های دراز دراز و دسنه دسته است که صاحبخونه میگف گل نرگس اند
یه نهال با برگهای سبز پررنگ هم هست که میگفتن خرمالوئه
یه اتاق خواب فسقل داره
و اشپزخونه اپن نداره
میشه گف نوسازه و ما فقط دومین مستاجری هستیم که اینجاییم
غیبت نباشه مستاجر قبلی به شدت پَچَل و کثیف بوده!
حتی علائم ماژیکیِ روی کابینت های ام دی اف هم دستمال نکشیده و پاک نکرده تو اون یکسال
کوچه پس کوچه های منتهی به منزلمون مثل فیلم های قدیمی کوچه باغی و پر پیچ خَمه
و از معایبش میشه گف یکم دسترسی به وسایل نقلیه عمومی سخته
منی که همیشه بزرگترین مغازه ها و فروشگاه ها و بازار و لباسفروشی ها زیر سرم بودن
الان حساابی ازشون دور شدم
و از معایب دیگش مشرف بودن صاحبخونه ی کنجکاو(اسم محترمانه و علمی فضول!) از پنجره ی بالکنش به حیاط ماست
و همچنین همسایه های کنجکاو ساختمانهای روبرو که اونهاهم پنجرشون روبه ماست...
از وضعیت رابطم با همسرم بگم که
تغییراتش زیاد و چشمگیر بوده
ولی همچنان زخم زبونها و عصبانیت های بی موردش گاه و بی گاه ادامه داشت
تا همین چند روز پیش...
که همه چیز دوباره متوقف شد
تو پمپ گاز!
(یادمه مدتها پیش
شاید دو سه سال پیش
با مامانم و زنداییم پمپ گاز بودیم
از ماشین دایی پیاده شدیم تا سوختگیری انجام بشه
در یکی از ماشینها، یه دختر معلول ذهنی با چهره ی ظریف نقش و معصوم، روی صندلی عقب نشسته بود
که موقع سوختگیری پیادش نکردن!!!
حتی متصدی سوختگیری هم واسه پیاده شدنش سختگیری نکرد!!!
تمام زمان سوختگیریِ اون ماشین چشمم به دخترک بود
از خنده ی مردی که از اون ماشین پیاده شده بود و با تلفنش حرف میزد متنفر بودم
از دیدن کسایی که اطراف اون ماشین بودن و چیزی نگفتن عصبی بودم
چشمم به گردن کج شده و سر چسبیده به شیشه ی دختر و نگاه بی روحش خیره شده بود
انگار دلم کباب بود که چرا برای جونش و حضورش ارزش قائل نشدن
چرا کسی اهمیتی نداد و به سختی هم که بود پیادش نکردن... بارها و بارها فیلم های انفجار کپسول ها و محل های سوختگیری رو دیده بودم و دلم میلرزید...
شکر خدا اتفاقی نیفتاد ماشین و دخترک سالم راهی مسیرشون شدن
ولی غمِ نگاهِ سردش تا مدتها به دلم نشسته بود...)
برگردم به چند روز پیش
دقیقا فردای یلدا
که برای جاری شب یلداگی بردیم
من و همسر و برادرش با هم برمیگشتیم
برادر شوهر یهویی تصمیم به سوختگیری گرفت و وارد پمپ گاز نزدیک به محله شون شد
(بارها و بارها بحث های بیخود بخاطر حجاب با چادر و حجاب بی چادر باهمسر داشتم و همچنان در پی تغییر عقاید بسته و مسخره ش هستم
بهش گوشزد کردم بخاطر رفتار و برخورد اشتباهش منی که برحسب شوق چادر سرم میکردم الان از چادر بیییزار و متنفرم و زیر بار نمیرم سر کنم
حتی پیش بیاد اتیشش میزنم که دلم خنک شه!
قبول کرده و قرار نیست دیگه من جایی چادر سرم کنم مگر به ندرت پیش برخی از اقوامشون؛
ولی خب... وقتایی که چادر سرم نیست از رفتن به یه سری جاها شونه خالی میکنه یا جای دیگه رو جایگزین میکنه
مثلا اگه فرمون دست همسرم بود و قرار بود بره جایگاه گاز یه جایگاه خیلی دورتر رو انتخاب میکرد و میرفت و الان غافگیر شده بود)
شیشه های ماشین برادرشوهر دودی هست و سرنشین های داخل ماشین از بیرون مشخص نیستند
همین که برادر شوهرم پیاده شد
محمد تاکید کرد از ماشین پیاده نشم و خودش پیاده شد...
دستم روی دستگیره ی در خشک شد...
تو ماشین موندم
چشمامو بسته بودم و چهره ی دخترک معلولِ روی صندلیِ عقب
همونی که مدتها پیش غمش تو دلم نشسته بود
تو فکرم نقش بست.
همه ی تنم رعشه گرفته بود...
انگار زیر گوشم و چسبیده به ستون فقراتم کپسول گاز پر میشد و سر و صدا میکرد
و راه ورود ذرات گاز از پمپ به کپسولو حس میکردم
نفسم حبس شده بود
بغض گلومو میسوزوند
و اشک از چشمام سرازیر بود...
انقدر خودمو ادم بیچاره و بدبختی دیدم
که ارزو کردم حادثه رخ بده و کپسول منفجر شه!
کسی اشک هامو ندید
درد دلمو نفهمید
محمد تو ذهنم شد عبدالحمید ریگی!
کسی که حفظ عقاید مسخرش به جون من ارجحیت داشت...
ازون شب همه لحظه هایی که کنارش بورم به سرد ترین و ساکت ترین شکل ممکن بودم
کلافه شد
بقول خودش از مبهم و ساکت بودنم کلافه شد
حتی نمیتونستم به زبون بیارم چی داغونم کرده از چی ناراحتم
اون شب تا صبح اشک ریختم و پنج دقیقه یه بار از خواب با جیغ خفیف پریدم!
تصمیم گرفتم برم پیش مشاور دوباره
اولش موافقت کرد
وروز های بعد قبل از رسیدن به نوبتم
انگار که بهش برخورده باشه باز مخالفت کرد و گف به خودم بگو تا خودم درستش کنم...
دیوونم کرد از اصرار تا بالاخره لب به سخن گشودم...
خلاصه
مشاور هم نرفتم
فرداش باز
اومد دنبالم و تو مسیر باهام حرف میزد
گفت:
حرفات داره تو سرم زنگ میزنه
ینی چی که عشقت به من به نفرت داره تبدیل میشه و کم شده؟
باخودم دو دوتا ۴ تا کردم
خودمو با اوایلم مقایسه کردم
بهت حق میدم
با حرفام و رفتارام فقط بهت ضربه زدم
خودمم با خودم قهرم
از خودم بدم اومده
نکنه همین فردا بیفتم بمیرم و ازم راضی نباشی و حلالم نکنی
همه رو جبران میکنم
دیگه گذشته رو فراموش میکنیم
نمیخوام از دستت بدم و ...
فقط نگاه کردنم میومد.. حرفی برای گفتن نداشتم در جواب عذرخواهی هاش
بهش گفتم علاوه بر خوب بودن
امیدوارم صبر هم خدا بهت بده
چون من حالا حالاها قرار نیست خوب بشم
راز سابق بشم
با کوچکترین جرقه حساب تک تک حرفای گذشته و نگذشته
نو و کهنه رو ازت میگیرم!
کسی که به من گفت بابات نتونسته بدارتت فرستادت خونه مادربزرگت بمونی و فرستادت سرکار و روح و دلمو خدشه دار کرد
چرا خودش نتونست داروهامو بخره و دکتر ببرتم؟
میخوام نحوه ی تامین کردن خودشو ببینم!
جوابش این بود که لحن حرف زدنش غلطه و قصد چیز دیگه ای داشته
و من منظورها رو بدبرداشت میکنم!!!!
اشتباه کرده و تکرار نمیشه
+دلگیری های من فک نکنم تموم بشه
+ کینه ای و خشمگین نیستم
شایدم انقدر احمقم که هنوز منتظر آینده ی روشنم و زندگی شاعرانه و عاشقانه کنار این مرد ام( با یه کوله بار دلهره)!
+طبق صحبت ارتوپد دچار نرمی غضروف شده ام و حداقل سه ماه باید تحت نظر باشم
داروی هرماه گرونتر و نجومی تر از ماه قبله که از حقوق ناقابل خودم میخرم
و از طرف دیگه حساب کتاب نیم قرونم هم دارم واسه جهیزیه گرفتن!
علائم نرمی غضروف: صدای قولنج دادن های زیاد از هر نقطه از بدن!
قبلا صدا دادن ها جالب بود تا رسید به بی رویه شدن و دردناک شدن
حتی صدا از پاشنه ی پا موقع ایستادن یا صدای کتف موقع غلتیدن تووخواب و ... و درد اون نقطه!
راز نویس!...ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 165