تغییرات جدیدم

خرید بک لینک

از اینکه چپ و راست خودشو با مرکز و کار من مقایسه میکنه

و غر میزنه

و بهونه میگیره جونم به لبم رسیده

درکش نمیکنم...

ولی از صحبت هاش متوجه شدم فکر میکنه کارم اولویت بیشتری داره و بیشتر از اون دوستش دارم

نمیخوام همچین چیز آزار دهنده ای تو فکرش باشه

میدونم جنبه و لیاقت اینکه بخاطرش از هدف و رویاهام دست بکشم نداره

ولی ارامش من ارزش این کارو داره

پس بدون اینکه به کسی بگم

به مدیریت درخواست استفا دادم...

وقتی حرف از استعفا و خونه نشینی میزنم چشمام سیاهی میره

قلبم میگیره

ولی تو این سن این موهای سفید روی سرم دارن هشدار میدن از استرس و خستگی مفرط به دور باش...

تنها کاری که میکنم حرف زدن با خودمه

خودم خودمو دلداری میدم...

به خودم میگم تو فقط با شاغل بودنت تو مرکز نیست که بتونی احساس کارامد بودن کنی...

احساس راکد نشدن و جاری بودن...

حس برنامه ریزی و اسقلال...

به خودم میگم تو هنوزم خوبی... هنوزم میتونی از استعدادها و قدرت هات استفاده کنی

هنوزم میتونی پیشرفت کنی

از این راه نه از هزار راه دیگه

خیلی کارهای دیگه میتونی بکنی... ولی ته دلم بازهم یه صدایی بهم ریشخند میزنه و میگه اره عزیزم به همین خبال باش این رویابافی ها واسه قبل ازدواجت بود ازالان ببعد دیگه باید بشینی کشکتو بسابی!

باید چپ و راست تحت نظارت و خواهش و تمنای شوهر باشی دوقرون بده فلان کنم یه قرون بده فلان کنم

تازه سه روز هم کلنجار بری که لازمه... خوبه... مهمه.. باااید... بابا اصلا سوپرایزه نمیخوام تو بدونی... هوووففف

زنی که مدیرمونه رو دوست دارم... خیییلی دوست دارم... دوست داشتن دو طرفه که این هم برای محمدحسین حسادت برانگیزه... به حرف های چرندی که گاه و بیگاه از اطراف راجع بهش شنیده شاخ و برک میده و برام تعریف میکنه

و من حااالم از ادم های بدگو و قضاوت کننده بهم میخوره...

بارها سعی کردم قانعش کنم نباااید تا پاش توی کفش طرف نیست راجع به راه رفتنش نظربده ولی بی فایده است... به جر و بحث بعدش نمی ارزه که بگه تو فقط طرفداری میکنی. چون روش حساسی دوستش داری! و کار من شده از این گوش شنیدن و از اون گوش بیرون کردن و سکوت کردن...

وقتی راجع به نیومدن با مدیر صحبت کردم به شدت ابراز ناراحتی کرد

گفت اگر میدونستم یه روزی این اقا تورو میبره و دست منو عصا میکنه هرگز روز مصاحبه قبولش نمیکردم و نمیذاشتم باهات اشنا شه

باور کن خانم راز انگار یکی از دست هامو میخوام قطع کنم

اخه کی رو بجات بزارم

چرا؟

یکم براش از حساسیت ها توصیح دادم و گفت

خب هررررطوووری که بگی بهت شیفت میدم

هرجور اقای ر بگه

گفتم بی فایده است... مرکز هووی محمدحسین شده به هر نحوی که بتونه هر چیز مربوط و نامربوط رو به مرکز میکشونه و ...

گفت باهات همکاری میکنم یک ماه نیا... ببین چی میشه.. اگه درست شد دوباره بیا

گفتم فکر نمیکنم... خیلی بعیده

با غصه گفت کی رو بجات بیارم اخه

لعنت به روزی که فلانی اقای ر رو معرفی کرد که استخدام کنیم

باهاش طی کردم وقتی باهات ازدواج کرد ازین دبه ها در نیاره ها

ولی دیگه کار از کار گذشته

درک میکنم که بهرحال زندگیت مهم تره

ان شالله که هرجا هستی موفق باشی...

دلم تو حرفای مدیر سوخت...قبل از اینکه کار از کار بگذره خیلی چیزها فرق میکرد...

اولین اقدامی که کردم وارد بازار بورس شدم... هنوز اول راهم ولی چیز جالبیه برام میشه واسه سودکردن سرمایه روش حساب کرد...

و دومین اقدام اینه که حداقل چندتایی از فوت و فن های ارایشگری واسه کارکردن در ایندم رو اموزش ببینم... هرگز ارایشگری رو دوست نداشتم و ندارم و نخواهم داشت

ولی هوش یادگیری خوبی دارم... ازونجایی که طبق تجربم وارد هر حرفه ای شدم شکست نخوردم به لطف خدا، الان هم امیدوارم برعکس عدم علاقمندیم موفق باشم و بتونم هر چند کم دستم به جیب خودم باشه... و بهونه ی وای محیط کارت مردونه است با اقای فلانی چرا سلام کردی به اقای فلانی چرا نگاه کردی نداشته باشه...

اما این هم خوب میدونم

امان از اون وقت که کسی بهونه گیر باشه... محمدحسین من بهونه گیر فوق العاده ایه

اگر تو کارتن یخچال جا بده و دور تا دورشو چسب بزنه هر دفعه که خودش اومد درشو باز کنه و مث عروسک نگاش کنه چند ساعتی وقت بگذرونه و باز بره اونوقته که احساس ارامش و خوشبختی و رضایت داره!

+مادر شوهر از مراسمات حنا بندونشون گفتن و گفتن حتی اگه نخواین عروسی بگیرین باید حنابندون بگیرین چون بچه ها حنابندون همه رفتن و نمیشه که ما حنابندون نگیریم!

یکم تو مخیله ام تصور کردم که چه مسخره میشه... مثلا امشب حنا بندون باشه و فردا بدون هیج عروسی ای قراره بریم سر خونمون یا ماه عسل و مسافرت!!!

و باز از رسم جهازبینی...!

مسخره ترین چیز ممکن... چیزی که تو رسومات ما جایی نداره

کسی ذره بین دستش نمیگیره بره ببینه چی هست چی نیست چه شکلی هست و نیست...

و طبق فرمایش ایشون باید وقتی وسایلو چیدیم قبل از عروسی اقوامشونو خانواده خانواده دعوت کنیم تشریف بیارن جهازیه نگاه کنن :///

راجع بهش مینویسم خونم به جوش میاد

خدا میدونه تو اون شرایط چه میکنم

سوال کردم یعنی مهمون قبل از عروسی دعوت کنیممم؟ با چی و چه جوری پذیرایی کنیممم؟ و فرمودن نه اوناا نگرانی نداره خودم همه چیز میارم و میبرم

ولی نمیشه که دعوت نکنیم

چون خودمون همه جا رفتیم دیدیم...

یاد ضرب المثل مادربزرگم افتاد: هرجا آشه فلانی فراشه!

خب مادرشوهرجان شما فراش همه جا بودی به من چه...

این در صورتیه که اگه خودت دختر داشتی بیان ببینن

نه واسه عروست اخه...

اما چه میشه کرد که بر حسب احترام و عدم ایجاد دلخوری باید سخنان و به دیده ی منت نهاد و لفظ کوتاه کرد...

چیزی نگفتم ولی از پریروز یک سره تو سرم مرور میشه که من یه جهیزیه ی معمولی و ساده میخوام بگیرم... قابل نمایش گذاشتن نیست...

اما چه میشه کرد... چون میگذرد غمی نیست

+از روزی که با میترا اشنا شدم با دماغش مشکل داشت

تو همه ی عکس ها حواسش باید به زاویه ی بینی میبود... ولی من هیج ایرادی ازش نمیدیدم... یه فوکول کراواتی بی ریا و مهربون و درسخون و دوست داشتنی...

درگیری هاش بعد از اینکه تو کارگاه موتورهواپیما برگشت روی صورتش چندین برابر شد... چند روزی آینه هم نگاه نمیکرد... بالاخره بعد از چندسال سپرد به دست تیغ جراحی...

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 8:24

صفحه بندی