زامبی شدنم مبارک!
نه خواب دارم نه خوراک نه استراحت و نه حس خستگی!
تا دست و پام شروع به لرزش نکنه یادم نمیفته ادمیزادم و باید غذا بخورم
از یه طرف دغدغه ها و نگرانیم واسه مادر بزرگ
که قندش بالا و فشارش ۶ و ۸ شده بود و هر کار میکردم بالا نمیمد ..
از یه طرف دست تنها بودن واسه امورات خونه
و از طرف دیگه خرید خورده ریزها و خورده کاری ها.... و بیرون رفتن ها
از یه طرف باید فکر پخت غذا و داروی سر وقت مادر باشم
چون میدونم کس دیگه ای مسئولیت پذیر نیست
اگه قراره ابگوشت ساعت ۲ برسه
ساعت ۲۱ واسه شام میرسه!!!
و از یه طرف کلی کار دارررررم و وقت ندارم و تو این گیر و دار
هر یکی یه چیزیش شده
یکیشون سنگ کلیه گرفتع و زخم معده
یکیشون خانواده بی فرهنگ شوهرش از راه دور اومدن و کنگر خوردن لنگر انداختن و نمیییییرن که حداقل اون بیاد یه گوشه از کارو بگیره و پیش مادر باشه
یکیشون هم که ترسیده بگیم عه وا فشارش افتاده لابد تقصیر فلانیه
اون دکتری که بردن بد بوده و لابد اون فشار مادرو گرفته کشیده پایبن!
خلاصه...
یکی دیگشونم که بود و نبودش یکسانه
باید روی خودش و گوشیش کاغذ دیواری میکشیدیم جزو دیوار محسوب شه!
دغدغه ی اینکه پس از ازدواج و رفتنم مادر چی میشه...
الان هم شب ها رو همش با اضطراب و دلشوره ی مادر میگذرونم... بعدا چطور اروم بشم؟
هییی میرم وسیله میخرمو از سر و ته میزنم و ساده میخرم و بی مارک میخرم و ست و پک نمیخرم و تک تک مورد نیاز ها رو میخرم و تموم نمیششه ... تموووم نمیشه ...
پول زود زود تموم مبشه
ولی لیست خرید نه
راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 141