امروز روز خبرای مزخرف بود
مادربزرگ مادری
که من ۴ ساله دارم کنارش زندگی میکنم و مونس هم دیگه ایم
چند روزی بود دائم بیحال و ناخوش بود
و مشکلات متعددی داشت
از ترس کرونا نمیتونسیم ببریم پیش پزشک و درمان و ...
اما ناچارا همین چند روز پیش با دایی بردیمش پیش پزشک زنان...
برحسب ناتوانیش تو ایستادن و راه رفتن و بیخیال بودن پزشک
داروی خاصی تجویز نشد با چندتا داروی ساده برگشتیم
خانم دکتر اشاره کرد که پوست بیمارتون زرده و من احتمال نارسایی کلیوی میدم و دارویی براش نمیدم و ازمایشاتش رو پیگیر بشید...
گذشت
تا اینکه هر چقدر قند مادربزرگ دیابتی رو چک کردیم دستگاه گلوکومتر ارور داد و های زد...
در صورتیکه از بقیه رو درست نشون میداد...
فشارها هم یک شب روی ۱۸ و ۲۰
و روز بعد ۹ بود!
یک روز رو با کمک های تلفنی یکی از پزشکای خوب مرکز پشت سر گذاشتیم
و فشار و قند رو کنترل کردیم
و من از کنارشون رفتم
ولی گویا امروز دوباره قند شدید شده و زندایی مادرو برده بود بیمارستان
خاله بزرگه زنگ زد و چنان جیغ و هیاهو و استرس اضطراب و عزاداری پیشاپیشی کرد
که تمام تنم رعشه گرفت
مادرشوهر برام شربت گلاب و عسل درست کرد و محمد حسین دستپاچه شده بود
به خودم که اومدم به زندایی زنگ زدم
گفت تو ماشین داریم برمیگردیم برده بودیم واسه ی ویزیت و
سونوگرافی نوشتن
و ازمایشات انجام شد
و خواستن بستری کنن
ولی گفتم خودم نرسم پیشش میمونم و میبریمش خونه داروها رو میزنیم...
بلافاصله زنگ زدم خاله بزرگه و بدون فکر هرجی دلم خواست گفتم
حسابی دعواش کردم :/
گفتم این چه مسخره بازیه دراوردی
این ادا اصولها یعنی چی
اگه راست میگین بلند شین روزی یه نفرتون بیاین مراقبت کنین
نه اینکه همتون یکجا بیاید بخورید بریزید و بپاشید
کمی ابراز دلواپسی کنین چهارتا بیانیه صادر کنین
اخر سرهم باهم دیگه جنگ و جار کنین و بعدم همتون برید پی کارتون!
به مامان زنگ زدم
با اون هم همین کارو کرده بود... مامان فشارخونیه اخه....
خبر بد و یهویی جونش رو به خطر میندازه...
اونم تن رعشه و سردردشدید و انقباض عضلات گرفته بود
به خاله کوچیکه زنگ زدم
با اون هم...
طفل معصوم خاله ی حامله!
چنان هق هقی میکرد که نمیتونست نفس بکشه و با من حرف برنه...
الان به گوشم رسیده که چوقولیمو به مامان کرده
چرا راز به من زنگ زده اینطوری کرده!
مامان بیشتر غش کرده بود از خنده
گفت بهش گفتم خب اجی راست میگه بچهام
این چه کاریه....
نمیکی بچه اون دختر بارش میره؟ نمیگی مادر بدتر روحیه اش از دست میره؟ و ....
و من اصلا پشیمون نیستم.
تو مسیر اومدن به مرکز بودیم
از پل چمران رد میشدیم
که بی هوا یکی دوتا اتش نشان از ماشین پیاده شدن و پریدن وسط خیابون
یکیشون نزدیک بود بزنیم بهش...
کوبیدیم رو ترمز و شانس اوردیم منحرف نشدیم...
قلبم ریخت
گفتم این دیگه چه آتش نشانیه؟ احمق!
میلیمتری از جلوی سپرماشین با اون سرعت دوید
رو برگردوندیم به سمتی که میرفت
جوونکی که در کشاکش پرت کردن خودش از پل بود و به گمانم برای با پای راست پریدن یا پای چپ پریدن درحال استخاره بود!
جلوی بغضمو نمیتونستم بگیرم...
چند لحظه ای تامل کردیم
آتش نشان بیچاره خودشو از حصار پل اویزون کرده بود...
نمیدونم
موفق شدن نجاتش بدن پسره ی بی فکر رو یا نه...
دلم خواست لال شده بودم نگفته بودم اتش نشان احمق!
جان نثاریش دلمو آتیش زد...(#معذرت میخوام اتش نشان)
تو اخبار سرچ کردم و خبری از خودکشی پسرک جوان روی پل چمران نبود...
حتما نجاتش دادن...
خداقوت قهرمانهای بی نقاب و شنل...
خداقوت قهرمانهای دنیای واقعی
و یکم بعد تر از جنازه ی له شده ی گربه ای کف خیابون گذر کردیم...
دلخراش ترین صحنه ای که همیشه فوبیای مواجه شدن باهاشو دارم...
باحال خراب و یقه گرفتگی اومدم مرکز
خدا روشکر تا اینجا شب ارومی بوده غیر از اینکه الان که تنهام و همکارام ماموریت ان از زیر زمین و حیاط و اتاق های این خونه ی قدیمی که مرکز ما شده داره سر و صداهااا میاد
بترسم یا زوده؟
راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 197