۹۹ مبارک

خرید بک لینک

سال نو مبارک...

تا دم دمای عید میشه

یادم میاد روزهایی که داشت سال ۹۰ میشد!

خونه ی خودمون بودم

شاغل نبودم

دغدغه ها و مشکلات زندگیمون هم همچنان تو سر و کله ی خودشون و ما میزدن

و امیدوار بودیم سال ۹۰ سال پرانرژی و بی مشکل و خوبی باشه

مامان طبق معمول لیست خونه تکونی و کارهایی که باید انجام بشه رو نوشته بود

و من از ذوق خط زدن لیست تند تند کمکش میکردم تا تموم بشه

و برم روی یکی از موارد لیست خط بکشم و باقی مونده ها رو بشمارم!

یادم نیست کدوم مقطع تحصیلی بودم و دغدغه هام چی بود

یادم نمیاد... شاید تو کوچه با همسایه ها فرش هم شستیم آرزو کردیم فعلا بارون نیاد تا فرش ها خشک شن و زحمت هامون هدر نره...

ولی یادمه داشتم شیشه ها و لابلای نرده های اهنی رو پاک میکردم و موضوع برنامه ی رادیویی کارهای دقیقه ۹۰ی بود!

مجری از خاطرات و تجربه های ادم های دقیقه نودی میگفت و توصیه میکرد کارهاتونو تو سال جدید به دقیقه ی نود نسپارین...

تو همه جا سعی کردم به حرفش گوش کنم

الا امتحان ها...

نشد که نشد...

لباس های مدرسه رو هر شب قبل از خواب اتو میکردم

برنامه و کیفمو مرتب میکردم

حتی لقمه اماده میکردم

و میذاشتم تو یخچال که صبح سریع عازم بشم

اما درس های لعنتیم همیشه میموند واسه دقیقه نود...

مجری یاد نداد چیکار کنیم اون حجم از درس ها و کتابهای رنگارنگ و مشق ها و تحقیق ها و کار دستی ها و اون النگ و دولنگ ها به دقیقه نود نکشه... آخه باباجان درسته بچه مدرسه ای بودیم ولی خب بازم حق زندگی غیر درسی هم باید میداشتیم دیگه.. نمی شد که...

خلاصه اموزش برنامه ریزی های اون روز ها واسه دقیقه نودی نبودن کاربردی بود...

رادیو و مجری هاش هم سرگرم کننده بودن هم زجر دهنده!

هر مجری ای که روی سکوی سخنوری می نشست اعلام میکرد که سلام عزیزان من آخرین مجری و از اخرین برنامه ی اخرین فلان شنبه ی اخر سال ۸۹م... کلااافم کرده بودن

انقدر اخرین اخرین اخرین تو اون چند رور اخر به گوشمون دادن

که حالم بد شد و سیمشو از برق کشیدم!

سی دی و موسیقی رو جایگزین لخطات کاری کردیم...

الان میبینم ۹ سال گذشته!

۹سال...

زمان کمی نیست

ولی حتی انگار به اندازه ی ۹ روز هم ازش نگذشته...

سه چهار سالی هست که خونمون نیستم و کمک مامان خونه تکونی نکردم و دست تنها شده

حتی دیگه مثل قبل لیست بالا بلند هم نمینویسه و خونه تکونی انچنانی نمیکنه

اما همیشه روزهای آخر سال زنگ میزنه و میگه مجری ها هنوزم میگن آخرین برنامه ی سال و یاد تو میفتم ... :)

از قهر و جر و بحث های چند روز اخیر فاکتور میگیرم و حوصله ی گفتنشون نیست

در کل خوشحالم... خرید جهیزیه داره به قسمت های خوبش میرسه...

دنیا هنوز خوشگلیاشو داره

خدا روشکر که بهترین چیزها با قیمت های باور نکردنی به طور عجیب سرراهم قرار میگرفت

از طرف دیگه ادم های زیادی تو خرید جهیزیه کمکم کردن

و گرنه عمرا به اینجا میرسید قصیه... از همه بیشتر مادربزرگ مادری...

حقوق چندماهی که عقب افتاده بود رو با اصرار و التماس و خواهش تمنا گرفتم

خرید وسایل چوبی تکمیل شد... از خوشحالی در پوست خودم نیستم

امیدوارم لذت خرید وسایل دلخواه و ضروری زندگی رو همه تجربه کنن و همین ذوق و اشتیاقو ببینن...

اگه زحمت بکشن و حقوق اسفند و عیدی هم بدن باز باید برم سراع خورده ریزها و دوسه قلم بزرگ دیگه...

یکی دو هفته پیش مادرشوهر فرمون بیست فروردین و قبل از ماه رمضونیه باید برین سر خونه زندگیتون عروسی کرده و نکرده... باید برین!

دیروز پدرشوهر فرمودن باید دوسه ماه صبر کرد و کرونا ریشه کن شه و عروسی بگیریم و برن سر زندگیشون :/

داداش گلم بازهم خودشو شکوند!

این بار از شکوندن مچ و بازو ی دست یا شکوندن پا به شکوندن ترقوه ترفیع مرتبه داده و باز تعطیلات خودشو ناقص کرد!

خاله کوچیکه دوباره حامله است...

نمیدونم دفعه ی قبل حرفی نوشتم یا نه... ولی مجبور به سقط بچه ی پنج ماهه اش به بدترین شکل ممکن شد... زایمان پررنج بی حاصل!

از ته دلم آرزو میکنم این بار راه مادر شدنو سلامت و عالی طی کنه و یه فسقلی صحیح و سالم به خونواده اضافه بشه

پارسال اولین سال عروس بودنم بود... برخلاف سالهای قبل تر فامیل خودمون هیچ مهمونی دوره ای و همگانی و رفت و امد انچنانی نشد گفتن علتش گرونی و تورمه و فقط چندتایی از اقوام همسرو رفتیم و رفتیم مشهد...

امسال هم که کرونا همه ی بازدیدها رو سوزوند... حتی سفر هم نباید رفت..

دوباره روز اول عید و من و شیفت عصر و شب!

دلم واسه همه چیز و همه کس در گذشته تنگ شده...

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 197 تاريخ: دوشنبه 1 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:12

صفحه بندی