بالاخره به ارایشگاه رسیدم
و یه خانم جوان ریزه میزه درحالی که ماسک زده بود و فقط چشمهای قشنگش پیدا بود و داشت عود روشن میکرد و تک و تنها بود در رو روی من باز کرد
ارایشگاه نبود که...
هتلی بود واسه خودش!
من اولین عروس بودم
ازش پرسیدم شمیم شمایی؟ در کمال تعجب خودش بود( نمیدونم چرا تصور دیگه ای از ظاهرش داشتم)
لنزهای ابی رو گذاشتم و پرسیدم و نظرشو پرسیدم
که گفت با ارایش خوب میشه
همینو بزار
کم کمک بقیه ی همکار ها و عروس ها از راه رسیدن
و هر کس تو یکی از اتاق ها و یکی از قسمت ها مشغول کاری بود
ارایشم زووود انجام شد
و بین صحبت هاش با منشیش متوجه شدم منو با عروس های پکیج گرونتر اشتباه گرفته! و سنگ تموم گذاشته( البته زیاد تفاوت هم نمیکرد گرونتر و ارزونتر دست و قلم همون دست و قلم بود)
از اتاق ارایش که بیرون اومدم و ادا اصولهای عروس های دیگه رو دیدم
از بسیار نزدیک تضاد طبقاتی رو حس کردم!
خرجبرای محل برگزاری یه مجلس تولد معمولی برابر با مجلس عروسی ما بود!
به اتاق ارایش مو احضار شدم
و از پشت پارتیشن صداهای صحبت های دونفر
که راجع به مخ زنی آقایون و چرت و پرت های سکسی ای که به گوش یه دختر مجرد میخوندن به گوش میرسید
حالم از حرف ها و رفتار چندش و زننده ی پشت پارتیشن داشت بهم میخورد!
از کار مو و ارایش و ارایشگرم به شدت راضی و خرسند بودم(سبک کار :عروسکی) و از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم
تا اینکه کارم تموم شد و همکار به اصطلاح شرخرشون تشریف اورد و پرسید کارت دست خودته کارت بکشی
یا دست اقا دوماد؟
گفتم دست داماده
پرسید کسی میاد لباستو بپوشونه؟!( مخم هنگید کسی بیاد لباسمو بپوشونه؟ ینی باید همراه داشته باشم تو این کرونا؟ اخ دیدی چقدر مادر شوهر و مامانت گفتن میخوای بیایم و ناهار بیاریم و اونجا بزن برقص کنیم واست و نزاشتی.. گفتی تو اوضاع کرونا همراه چیه؟ وای اخه ینی چی؟؟!!!)
گفتم نه کی بیاد؟
گفت مگه از مِزونت نمیان؟
(این بار مخم هنگیده تر شد لعنتیا مگه از مزونها پا میشن میان ارایشگاه لباس عروسو تنش کنن؟؟؟؟)
خودمو از تا ننداختم گفتم نه عزیزم من لباسمو از نجف اباد گرفتم کسی قرار نیست بیاد
گفت پس تو اتاق اماده شو صدام بزن بیام تنت کنم
وارد اتاق شدم
اطرافو نگاه کردم
دوتا لباس عروس به رگال لباس ها بود با چه کاور وکیف و ژست و نظمی
لباس عروس من حتی چوب کار هم نداشت و سر و تهش از هم قابل تشخیص نبود
انگار بقچه ی حموم عجله ای پیچیده بودن تا لباس عروس
کاور قهوه ای لباس عروسو مث کفنی که مرده توش نیست رو دستم گرفته بودم و تلاش میکردم از سر و تهش سر در بیارم و حداقل یکم منطم تر بنظر برسه
صدا زدم که من اماده ام
و اومد و لباس تنم کرد و دیدیم واویلا
بندی که برای بستنه پشت لباس عروسه نیست!!!!
در بدر لای وسایل ارایشگاهی دنبال بندی میگشت که به این بندونک ها بخوره
و من مث تنها دلباخته ی جامانده ی جسد؛ کاور قهوه ای رو ناامیدانه و دم به گریه زیرو رو میکردم و بالا پایین میشدم که شکر خدا بند از لابلای لایه های لباس عروس نمایان شد!
(حتی تاج های عروس ها هم در جعبه های جواهرات و زیبا بسته بندی بود ولی من تاج و تورم هم در پیچ و تاب لباس گم بود!!)
بند رو سرجا گذاشت و بهم یاد داد با لگد زدن راه برم تا دامن زیر دست و پام نره و بلافاصله فرمود ۵۰ تومن میشه! من:( صورتک فک کش اومده )
میخواستم بگم اگه همکار لباس پوشاننده میخواین من هستمااا...
تو همین گیر و دار کش اومدن فکِ ذهنم بودم که گف
خب عروس
زنگ بزن داماد بیاد دم در وسایلتو ازمن بگیره و کارتشو بیاره!
(به وضوح منو گروگان گرفته بود و دامادو تلکه میکرد!)
حتی نذاشت من کارت بکشم و ببینم چقدر داره میکشه
خودش تند و تند میرفت و میمد و رمز میپرسید و میزد و از دوتا کارت اقای شوهر وجه کشید( راستی راستی ۵۰ تومن واسه بستن پشت لباس عروس اضافه تر گرفت!)
بهر حال کار تمام شد و روانه شدیم...
فاصله با اتلیه زیاد نبود
مم داخل ماشین موندم از خودم سلفی میگرفتم و محمدحسین با دخترای فیلم بردار برگشت
و به سمت عمارتی که قرار بود فیلم و عکس های عاشقونه بگیریم رفتیم
خارج از شهر بود
انقدر گرسنه و داغون بودیم که به محمدحسین سفارش کرده بودم ناهارو بگیره و بیاد و همین که رسیدیم
اول گفتیم خب ناهار بخوریم!
چند خانم دیگه هم اونجا بهمون اضافه شدن
تیم فیلمبردار تعجب کرده بود
راز نویس!...ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 217