دو روز مونده به عروسی با دوستام افتادیم به جون خونه و مرتب و خوشگل موشگلا کردیم
و تازه مشخص شد هنوز یه سری چیز دیگه باید بخریم
و اما موجودی همه جا صفر بود...
دوست خوب به درد همین روزها میخوره
انقدری که دوستام خوبن خود من عمرا دوست خوبی براشون باشم
نگین خودش بدون اینکه من به روی خودم بیارم وازش بخوام یک ملیون واسم کارت به کارت کرد و دست به کار اخرین خریدها شدم
اردی یشمی خسته ی خراب همسرم دستم بود و دور شهر میجرخیدم و خاموش میشد و دیگه روشن نمیشد و همسر از اون سردنیا بدو بدو به داد میرسید!
مردمم عادت دارن بگن زنه دیگه
لابد بلد نیست
بوق بزنن و تیکه نثار کنن و برن
ولی یکی نیست بگه عزیزم تو بیا بشین ۵۰۰ متر هم برونی قبوله
همسرخان هم در جواب غرغرخرابی های ماشین میگف
همون وسط بزارش خودت برو یه گوشه تو سایه بشین
کسی چیزی گفت سوییچو بده بگو بیا تو بلدی تو برون!
خیلی هم که بدجا بودی و عصبانی شدی ۴ لیتری بنزین تو صندوق عقبه
میریزی روشو کبریت میکشی غم نداره! راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 150