همسر پسرو برده بود حموم و صدای جیغ و دعوا میمد که بشییبین میفتی... به آب دست نزن و ... دخترکمم خواب بود ازونجایی که از بعد از زایمان (سه ماه پیش،)هنوز عادت نشدم و همش دل و کمر درد دارم گفتم بزار یه تست بگیرم تا بجه ها تو دست و پام نیستن . . . پنج دقیقه بعد دوان دوان رسیدم وسط جیغ و داد حمومی ها و نشستم کف حموم به گریه و خنده عصبی همزمان زبونم داشت بند میمد نفسم بریده بود مثبته!!! مثبتههههههههه!!!! این... این مثبتهههه!!! . . . . . به اپراتور ازمایشگاه گفتم تورو خدا چراغ خاموش مثبت متفیشو زود بهم خبر بده دارم میرم جایی نمیتونم زنگ بزنم . . . با اینکه مطمئن بودیم غیر ممکنه ولی هردو داشتیم به جنون میرسیدیم هزار جور سناریو چیدیم فقط ۳ درصد! ۳ درصد... . . . مگه اون یک ساعتِ کوفتی میگذشت... دلم و روده هام رو هم میتابید... انگار ده تا بچه لگد میزدن . . . زنگ زد خانم راز خوبی عزیزم؟ خواستم بگم جواب منفیه! . . . با لبخند تشکر کردم و انگار که افتاده باشم تو وان آبگرم... و عضلاتم شروع به ریلکسیشن کن...
نوشته شده در سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:56 توسط راز|
![]()
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 56