اندکی خلاصه

خرید بک لینک

کاش بازم بیام بنویسم...

چه خوبه هرازگاهی بیام اینجا بخونم حال و هوای گذشتمو اتفاقاتی که از سر گذروندمو

تیتر وار بگم

الان همراز و فراز همدست خرابکاری های خونه ان

خونه بوی مرغ دونی میده از ریخت و پاش! یه تیکه هندونه دادمشون اندازه یه خاور هندونه پخش کردن به مبل ها و در و دیوار و موهاشون و انگار که دوش اب هندونه گرفتن!

روزی دو سرویس حداقل لباس باید بشورم و با این وضع بی برق و بی ابی همش لباس کم میاریم

فراز خیلی خیلی زبون دراز و لجباز و حرص در بیار شده

هنوز نمیتونه جایگاه خودش و همرازو تمیز بده

هنوز به شدت حسوده و اصرار داره همزمان بغلشون کنیم و هر کاری که میتونه خودش انجام بده هم ما براش انجام بدیم

عملا الان دوتا بچه ی یک سال و سه ماهه دارم و انگار نه انگار که فراز داره سه سالگی رو تموم میکنه...

عید امسال عید نبود که غمباد بود...

صبح عید به مامان زنگ زدم تبریک بگم و چرت و پرت جوابمو میداد و بابا گف فک کنم خستس حالش خوب نیست تو در و دیوار میخوره و زبونش سنگینه گفتم یکم بخوابه بهتر شه!

جیغ و داد کردم که چقدر بیخیالی لامصب خب این علائم سکته استتتت

و گازکش از نجف اباد خودمونو رسوندیم و به خاله اینا که نزدیک تر بودن گفتم به داد مامانم برسید که شوهرش تو باقالیاست و تازه داره غر میزنه چرا همچین حرف میزنی

رسیدیم بیمارستان و تشخیص سکته مغزی تایید شد

داروها رو شروع کردن و گفتن تو تایم طلایی رسیدید بخیر گذشته

بعد از دو سه روز دکتر عکس و ام ار ای های اخرو نوشت که اگه لخته خونی نباشه و برطرف شده باشه مرخص شه...

جمعه بود... اسان پیسان کرده رفتیم که بریم مرخصش کنیم

همه فامیل اومده بودن بیان دیدنش و باهم ببریمش خونه مادربزرگ و عید بگیریم بالاخره...

رسیدم بیمارستان

دایی تو راهرو با چشمای باد کرده و غلوه ی خون...

زندایی رو تاحالا هبچ وقت درحال گریه ندیده بودم

خاله گوشه ی دیوار تکیه داده بود و تند تند شماره میگرفت و با دکترهای مختلف مشورت میکرد

برزخ؟ برزخ دقیقا همچین روزیه

همونقدر در هم و اشوب و بلاتکلیفی...

نه تنها که لخته ی خون برطرف نشده بود بلکه یه تومور بزرگ هم کشف شده بود!

که دکتر میگف چرا تاالان نفهمیدیددد؟ دیگه کار از من ساخته نیست و بیمارستان بزرگتر و با امکانات تکمیل تری باید ببرید و جراحی خیلی خیلی اورژانسی...

واسه هر کس مدارک میفرستادیم میگفت حتی تا فردا هم صبر نکنید چه برسه بعد از سیزده و برگشتن دکترهای دیگه از مرخصی و سفر...

مادری که قرار بود ببریمش مشهد

بردیم اتاق عمل که سرشو بتراشن و پرریسک ترین جراحی دنیا رو انجام بده...

زمین و اسمون و هر جی تو این هستی وجود داشت رو قسم دادیم و نذر کردیم و از اشک هامون سیل جاری شد...

شکر خدا و لطفش که زنده از اتاق عمل بیرون اومد

ولی چه روزهایی تو ای سیو گذروندیم و چه ها دیدیم تو بیمارستان...

امروز هر قدمی که مامان رو زمین میزاره قربون لطف خدا میرم... برگشت مامان معجزه بود

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۳ساعت 19:53 توسط راز|

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 7:56

صفحه بندی