50

خرید بک لینک
الان یهویی به اندازه همه ی ترم های پشت سر گذاشته استرس دارم و فهمیدم چقدر وقت تلف کردم و درس نخوندم
الان یهویی فهمیدم که درس مقدمه هوافضا رو باید همون ترم های اول، حتی اگه هیچی نمیدونستیم برامون ارائه میدادن و خیییلی زودترتر میگرفتم که زودتر این شور و شوق تحصیلی به اعماق ته من برسه و بدونم ای جااان چی دارم میخونم و نباید وقتم برای پاس کردن دوباره ی واحدهای عمومی و پایه ی مسخره میگذشت
باید میدونستم چی رو واسه ی چی دارم میخونم
باید هدفمند تر میخوندم که الان مث احمق ها کتاب های ترم های قبلمو به سختی پیدا نکنم و باز مرور کنم بی دلیل...
و یهویی فهمیدم همه مشتاقانه منتظر فارق التحصیل شدن اینجانب اند و بیشتر از خودم امارمو دارن
و من در ایده ال ترین شرایط حداقل 3 ترم دیگه باید بخونم
و این ینی 9 یا 10 ترمه شدن و یعنی فاجعه و ینی اینکه خییییلی بده ادم بی تجربه باشه و اطرافیاش از خودش بی تجربه تر

و هیشکی نباشه بهت بگه اخه گوگولی ترس نداره دانشگاه رفتن
ترم اول بجا 20 واحد 13 واحد نگیر
ترم دو باز همین غلطو نکن
ترم سه مشروط نشو...
اصن درس خوندن اینجوریه تو چه غلطی داری میکنی با این وضع؟
و هم اکنون هر چه دانم از دوستان است!


+استاد منتظر میگفت چینی ها تا کلاس هشتم به بچه هاشون تاریخ و سخن وری یاد میدن و ریاضیشون در حد دوم سوم دبستان ماست
و ازون به بعد که درک بچه ها کامله شروع میکنن ریاضی در حد لالیگا درس دادن اونم مفهومی
و این میشه که اونا میدونن دارن چیکار میکنن و بچه های ما هیچی حالیشون نیست فقط حفظن
و در جوامع بین المللی یهو رییس جمهورمون که بلد نیست حرف بزنه چه گندی بالا میاره که بهش بگن کوتوله ی دیکتاتور!ینی خنگ پاپتی

+فقط مونده یه مشکل عظیم واسه درس خوندن من
اونم اینکه من همه ی انرژیم شبانه است!!!
فقط شب هاست که همه ی هوش و حواسم هست و انرژی دارم و درس خوندنم میاد
در طول روز فقط باید به کارای فیزیکی برسم یا بخوابم و حتی یه صفحه درس هم رغبت ندارم و نمییی تووو نممم بخونم
حتی اگه بخوام هم مجبورم هر جمله رو 23 بار بخونم و باز...!
اصن نمیدونم چرا اینجوری ام
حتما تقصیر مامانه!!!اخه اونم همش شبا با یه چراغ مطالعه بیداره کتاب میخونه و خوراکی هایی که از ماها قایم کرده رو میخوره خخ
حتما من تو دلش بودمم همین عادتش بوده دیگه...
باباهم که نمیزاره شبا بیدار بمونم واسه درس... پنج دقیقه یه بار پا میشه میگه بسه دیگه
چشات در اومد...
بخواب صبح سرحال بخون
اصن درک نمیکنه صبح نمیتونم بخونم هر چند سحرخیز هم هستم ولی...


+پریروز از مامان پرسیدم وقتی منو تو دلت داشتی شادمهر زیاد گوش میدادی؟لعنتی خیلی از اهنگاش خوشم میاد بخصوص همون قدیمیاش ایینقدر تکراری اند که گوشم کلماتشو از دست میده ولی هنوز نمیتونم پاکشون کنم از گوشیم
گفت اره اتفاقا از همون موقع هایی که وطن بود منم خوشم میومد ازش!


+البته منکه از اون دسته از ادمایی نیستم که یهو عاااشق و دلباخته ی خواننده یا بازیگری میشن،بنظرم خییلی مسخرست
ترحیح میدم بگم از هنرش یا اخلاق و شخصیتش در فلان فیلم و شرایط خوشم میاد
ولی یه مورد استثنا پیش اومد، اونم بخاطر قسمتی از اخبارهنرمندان که زورکی و یواشکی مهمونی خصوصی تولد عشق آقای "بوراک ازجویت" بازیگر جذاب ترک را نشون داد و نتیجه شد با کاراکتر توی فیلماش زیاد هم فرقی نداره و فک کنم وقتشه برم با مادرم ازش خاستگاری رسانه ای کنم خخخخ

+عاااشق اون لحظه ای ام که هی خودم نتونم روسری چادر یا مقنعمو درست و صاف کنم و یه نفر داوطلب بشه که برام درست کنه
یا بتونم بش بگم برام درست کنه
در اون لحظه حس میکنم در درجه ی رفیع بهشت ایستادم ؛ دارن با بادبزن پر از پر منو ستایش میکنن و باد میزنن!!
حس روزای اولین حجاب اجباری و رسمی و مقنعه ی سفید و مانتوی لیمویی و مدرسه رو برام تداعی میکنه که مامان با دل بزززززرگ ینی مثلا اندازه ی عاقاداداش باید مقنعه ی منو سرم میکرد
و بعدش این مقنعه تنها بهونه ی توجه مامان به من بود...که دیگه یه مزاحم کوچولو جامو گرفته بود...

+اولین سوپ خوشمزه ی زندگیم رو پختم!سوپ جو واسه ی مامان
اولین باری که سوپمو همه و حتی خودم پسندیدیم نه فقط مامان ازش تعریف کنه!! :)

+امتحان رانندگی قبول نشدم و گند زدم و تا الان هنوز فرصت نکردم برم برای امتحان و میدونم نه جسارت و نه امادگی دارم و نه وقت حداقل تا بعد از امتحانهای دی عقب افتاد
کسی که فقط پشت ماشین داغون اموزش نشسته مشخصه پشت ماشبن صفرامتحان و بدقلقی هاش گند میزنه
هنوز نمیدونم چه جوری اون همه محبت و مرام معرفت مربی رو جبران کنم حیف که آقاست و شئونات اسلامی باید رعایت بشه وگرنه همراه با ماچ محکم تشکر میکردم :)))


+هی شنیده بودم گروه خونی مامان و بابا آمثبته و من هم نیز
هی شوخی کردم که من سرراهی ام الان میگن اومثبته و تو بیمارستان جابجا شدم و از دست شما خبیث ها نجات پیدا میکنم و...
اونام هی خندیدن گفتن وای اره الان دیگه میفهمی و...
وقتی رفتم جواب آزمایشمو گرفتم چشم رو جواب خشکید!!!
راستی راستی او مثبت بود :|
اینقدر شووکه شدم که فکرکردم اشتبا شده برگشتم پیش پرسنل ازمایشگاه
و ازش پرسبدم میشه اینو برام بخونین؟؟
خوند! و واقعا اومثبت بود!!!
گفتم میشه اشتباه شده باشه؟
گفت نه
چرا فک میکنی اشتباست؟
همونجور مبهوت نگاش کردم و گفتم اخه باید آمثبت باشه
گف ینی قبلا تو ازمایشات آ بوده؟
گفتم نه فقط
هم مامان هم بابا آمثبت اند!
خندید و گفت نترس حتما آ ب او شده یا هم اونا هم اشتباه میکنن واسه خودت داستان نساز
تا اومدم بیرون به مامان زنگ زدم و هر چی قسم میخوردم بخدا اومثبته گروه خونیم به مسخره میگرفت و باور نمیکرد و ...
خلاصه که فهمیدیم پدرجان هم اومثبته نه آ :/
شاید گروه خون معمولی ترین و سطحی ترین ویژگی یه آدم باشه ولی بهر حال تا 21 سالگی فک کنی آ ئه و یهوببینی نیست راسی راسی هیجان انگیز و باحال میشه...

+بچه که بودم سر این که من با کدوم تیم باشم دعوا بود

الان با دوستای دانشگاه سر اینکه بیشتر وقتم با کی میگذره دعواست و بحث و تیکه اندازی!

و توی خانواده هم آرزوی همه فارق التحصیلی و آزاد شدنمه تا دیگه همش دردسترشون باشم!

و میشه گفت بین اقوام هم سر اینکه بیشتر کجا باشم بحثه و پیشنهاد رشوه میدن :/

این انتظارها و توقع های محبت و هم نشینی ها کم کم به معضل تبدیل شده که اجازه نمیدن واسه خودم باشم... یکم عصبی و منزوی شده ام انگار که دیگه کلا دلم نخواد هیچ جایی با هیچ کسی باشم و همه گریزی در وجودم داره نمایان میشه...!


+ینی واقعا اونا عکس العمل به حضور منه؟دوست دارم اینطور باشه!

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 3:15

صفحه بندی