بعد از دو ماه... دوسه روزی بازگشت به خونه...
از در که وارد شدم کفش های از خاک پوشیده شده ی روی جاکفشی ام...
میز خاک گرفته ام و چهره ی خالی از ریخت و پاشش!
لباس هایی که روی بندرخت است و لباسی از من نیست!
کلکسیون لاک های رنگ رنگی ام از روی میز جمع و به کشو منتقل شده اند
حتی حوله ی دست و صورتم هم شسته و جمع شده است
رختخواب من بود که زیر برادرخان پهن شد و حواسشان هم نبود
و بالشم هم زیر سر پدرجان جا خوش کرده است
گرد و خاک روی میز را پاک کردم و خواستم مشغول درس خواندن شوم که متوجه شدم به لامپ چراغ مطالعه ام هم رحم نکرده اند!
چشمم به دنبالش روی سقف ها...
همراهی پدر تا قسمتی از مسیر برای رفتن به شیفت شب...
مرد است و لبخندهای الکی و تظاهر به رضایت
مرد است و توداری و تظاهر به وفق مرادبودنه همه چیز
مرد است و قهرمان بازی هایش و عواقبی که میدانی بعدا تنهایی با ان ها روبرو میشود...
دخترش است و بغض قورت دادن های یواشکی و ابراز خوشحالی و تشکرهای الکی تری که دلت میخواد داد بزنی بگی اخه واقعا لازم نبود...چرا...؟
زن است و بهترین غذایش و سنگ تمام گذاشتنش و سفره ی مفصل انداختن و دور هم غذا خوردن...
راستش را بخواهید
دلم گرفته است
دلتنگی ام بیشتر شده است
به مهمانی مانندم که به هیچ جایی متعلق نیست!
+اشک هایی که بی هوا رو گونه هام میریزه
قلبی که از همه ی خاطره ها لبریزه
دلی که میخواد بمونه...تنی که باید بره
حرفی که تو دلمه... اما ندونی بهتره...
بیخیال...
راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 163
تاريخ: سه
شنبه
16 خرداد
1396 ساعت: 12:38