سنگ قبرش هم گذاشته بودن و من تازه هاح و واج رسیده بودم
سرگردون
داغون...
با اشک از خواب پریدم...
ازون موقع آشفته و پریشونم
از همه ی عمرم اگر همه ی روزهای خوب پیش بابا رو جمع کنم
شاید یک ماه بشه!
کلا روزهایی که پیش خونوادم بودم از نصف عمرم هم کمتره
انگار که تو روزای تشنگی یه بطری اب خنک داشته باشی
ولی درش محکم باشه نتونی باز کنی
یا که ازت دور باشه
خیلی وقتا از خیلی چیزا میبرم
شاکی میشم
دلم میخواد دیگه هیچی اینجوری نباشه
ولی همش همینجوره
همش زندگی داره اینجوری میگذره
وقت نشد به بابا زنگ بزنم
ساعت ۱۱ شب بالاخره زنگ زدم موبایل مامان که جواب نداد
ده دقیقه بعد تلفن مرکز زنگ خورد وشماره ی خونه بود
فکر کردم حتما مامانه...ولی اون اصلا متوجه نشده بود موبایلش زنگ خورده
صدای بابا پشت تلفن بود که میگفت
دلم برات تنگ شده دخملی...
تاره فهمیدم چقدر دل به دل راه داره
بغضِ دلتنگی و حس های بدِ خواب لعنتیم که زنده میشد نمیذاشت حرف برنم
صدام میلرزید و صورتم خیس و گرم میشد و به زور حرف میزدم...
اصلا دلم نمیخواست اینطور بشه ولی بالاخره بغض و اشک و بی حالی بنده به چشم چندتایی از همکارها رسید...
و قسمت بدش هم اینه که نه میشد پنهان کرد و نه انکار و نه متوقف
یه جاهایی از زنگی فقط باید اشک ریخت
اشک ریخت
اشک ریخت
انقدر که چشمه ی اشکت خشک بشه
دردی دوا نمیشه
چیزی تغییر نمیکنه
فقط وزن این اشکهاست که از چشمت می افتن...
خلقم به تنگ اومده
احتیاج به چند روز نبودن و نیست شدن دارم و نمیشه
باید باشم و باشم
حتی دلم میخواد با در و دیوار و ریسس و همه دردو دل کنم و بگم کی چه جوری چه اذیتی میکنه
ولی درنهایت یک جمله ی رسمیه مشکلی نیست و بله چشم و وقتتان بخیره که بیان میشه و تموم...
باز همه چیز میمونه رو مخت
با مامان که حرف زدم گفتم خواب بد دیدم...
و یهویی بابا خودش حدس زد چه خوابی
قسمت غم انگیزشم اینه خودش صحبت کنه و بگه
ما وراثتی عمرنوح داریم
نترسیا
من نمیمیرم
اونوخ من دلم بسوزه که موضوع فقط خوابم و بدیش و تعببرش نیست
موضوع اینه که الان هم من ندارمت...
درونم بهم میگه
کاش درخت بودم!
نه احتیاج مبرمی به نوازش و توجه و احساسات داشتم
نه خانواده
نه مادیات
نه هیچیه دیگه...
همینجوری مفید هم بودم!
راز نویس!...ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 160