38

خرید بک لینک
بعضی وقتا هست چیزی برای نوشتن نداری ولی عجیب دلت برای کلمات تنگ شده
یه وقتایی هم نوشتنی ها زیاد اند ولی حس نوشتنت نیست
یعنی که نوشتن باااید واقعی باشه
از ته ته احساسات باشه
از سر شوق باشه

حتی اگه چرت باشه
حتی اگه شعر نباشه!

بالاخره این زنجیره ی کنسل شدگی ها شکست
معصوم اومد خونه ی مادر به صرف کوفته ای که مدتها پیش هوس کرده بود
و کاکولی های من هم که از مدتها پیییش هوس کرده بودم و مامانش سفارشی برام کنار گذاشته بود آورد...
یه روز عالی و فوق العاده بود
صبح با غزل و نجمه و معصوم رفتیم یکی از کافه های پاتوق غزل و دوستاش
هر چقدر فکر کردم یادم نیومد که قبلا همچین کافه ای سراغ داشته یا رفته باشم
نجمه هم شبیه من بود
تا یه حدودی شرایط من و نجمه شبیه هم دیگه است
با این تفاوت که من هیچ وقت با اصرار یا دروغ گفتن جایی نمیرم
و برای کافه رفتن با بچه ها اصلا نمیدونستم چه جوری باید اجازه بگیرم
هی من من کردم و آخر گفتم راستی بابا من فردا با دوستام میرم بیرون...
فقط گفت که باشه بابا مراقب خودت باش!!!
فک کردم متوجه نشد
آخه باید میپرسید باکی ها؟
کجا؟
چرا؟
چه خبره؟
که چی بشه؟
براچی هنوز به من نگفته قراراتو گذاشتی؟
و هزارتا سوال و مخالفت دیگه!
برای همین محض اطمینان
یکم بعد دوباره گفتم بابا پس من فردا با دوستای دانشگاهم قراره بریم کافی شاپ میرمااا باشه؟
نایلونهای توی دستش رو گذاشت زمین بهم پول توجیبی داد و گفت باشه باباجون مراقب خودت باش!!!
همچنان مات و مبهوت مونده بودم :)

قرار گذاشتیم فلان ساعت سرخیابون غزل اینا باشم تا باهم بریم
ولی چون تا چهار و نیم پنج صبح با کابوس و ترس سرو کله میزدم خواب موندم و مجبور شدم تنها برم و طبببق معمول گم شدم!!!
این که نمیدونم چطور باید خیابونها رو یاد بگیرم و نقشه و جی پی اس بی فایدست یه معضل بزرگه
همینکه رسیدم پیششون
غزل گفت: پشت سرت گفتیم رویا هییچ ایرادی نداره (همزمان سه تایی گفتن:) فقققط گم میشه!!خخ
دوساعتی که باهم بودیم 68 تا عکس گرفتیم از خط عابر پیاده تا اتوبوس و ادا و شکلک :))
بعداز ظهر با معصوم رفتیم بازار بازهم طبق یه اتفاق نادر یه لباس رو سلیقه ی هردومون پسندید و شبیه هم خریدیم:))

+روسری هندی مشکی ام و مانتوی گلبهی ام رو اتو کردم و اماده گذاشتم برای فردا
همین که چشمام گرم خواب شد داستان شروع شد!
یه مهمونی یا جشن بود
چشمای یه نفر پنهونی دنبالم میکرد،میدونستم تحت نظرم
دنبال یه ادم مشکوک میگشتم
پشت سر یه نفر ایستادم
اول حدس زدم آقای ع.م باشه همونی که ترم اول گند زد به دیدگاهم نسبت به دانشگاه و آقایونش!
همش باید مث جری ازش فرار میکردم قایم موشک بازی و کلی اخم و تیکه و حیله که کنارم نشینه که محبت و راهنمایی ها و توجه مسخرشو پس بزنم!
بعد احساس میکردم که این آدم اصلا مرد نیست شاید زنه
اخه چرا اینجوری فقط به اطراف ناخن انگشتای پاش لاک زده!
بعد احساس کردم این اصلا ادم نیست...!
داشتم دنبال روسریم میگشتم
داشتم دنبال خاله میگشتم
داشتم از لباس خاله حرص میخوردم
داشتم باحرص بهش تاکید میکردم لباسشو درست کنه
یه نفر که نمیدیمش کنار گوشم باهام حرف میزد و خاله رو نشونم میدادو حرف میزد وحرف های عجیب میزد
میدونستم باید بترسم
ولی نمیترسیدم!
روسریمو روی صندوقهای میوه ی توی آشپزخونه پیدا کردم
با تعجب برش داشتم و در حال خارج شدن از چهارچوب اشپزخونه پیداش شد
چهرشو دیدم... ع.م نبود! ظاهرش ادم بود ولی میدونستم که آدم نیست! چهرش شبیه هیچکس نبود... بنظر مهربون یا غم ناک میومد
روسری رو از دستم میکشید
گفت تو فردا این روسری رو سرت نمیکنی!
با اخم و تعجب گفتم من همممیین روسری رو سرم میکنم!اصلا تو چیکاره ای؟
ناراحت گف من نمی خوام این روسری رو سر کنی
باهم کل کل میکردیم و میدونستم
میدونستم این آدم نیست
و اون میدونست که میدونم آدم نیست
و میدونستم باااید بترسم آخه قبل از خواب میترسیدم از ترس خوابم نمیبرد دلم میخواست بابا بود مث بچگی هام میرفتم توی بغلش... دلم نمیومد مادر رو بیدار کنم برم پیشش...باید الان میترسیدم ولی نمیترسیدم!
با لج روسری رو از هم میکشیدیم و شروع کردم به تهدید کردنش به گفتن یه عبارت!
میگم هاا ول کن روسریمو... بس.. بسس.. بسم.. بس
خیره تو چشمام نگاه کرد و گفت چیه؟چی میخوای بگی؟ اینطوری دوست داری؟ اصلا خودم میگم
عبارتمو اون تموم کرد...بسم الله... الرحمن الرحیم!
خوابم ناپدید شد
از خواب پریدم
نزدیک اذان بود...مادر بیدار بود... گفت میخواستم کم کم بیدارت کنم چقدر ناله میکردی این حرفا چی بود چی میدیدی؟
وقتی براش گفتم بعد ازیه سکوت طولانی گفت فعلا بلند شو نمازتو بخون...اون روسری هم سرت نکن!انگار که مادر ترسیده بود
من همچنان نمیترسیدم...
صبح همون روسری رو سر کردم با یکم حس بد
انگار منتظر یه اتفاقی در رابطه با روسریم بودم ولی چیزی نشد
فقط یه لحظه تو اتوبوس احساس کردم یکی از مسافرهای اتوبوس همونه با همون چهره و داشت نگاهم میکرد...

+نمیدونم در رابطه با این خوابهای هرازگاهی و عجیب غریب حرفای کی رو باور کنم
اون روانشناسه که میگفت اینطور آدم ها روح غالب برجسم و استعداد مرتاض شدن دارن
یا نگین که از یه نیرویی به اسم الفا و ماورالطبیعه و اینا حرف میزد
یا مادرکه میگه حتی فکرشونم نکن
یا معصوم که میگه پیش یه علامه ی علوم غریبه برم و مشورت کنم وبفهمم جریان چیه و با کتاب و دعا درمان بشم
یا مامان که میگه کمتر داستان بخون و سرت به گوشیت نباشه تا کابوس هات تموم شه
یا خودم که فکر میکنم استعداد روانی و توهم زده شدن رو دارم!مثثثل فیلم ها
یه خل و چل دو آتیشه که دارم نشونه های اولیه رو پشت سر میزارم و بعدا توی اتاق تاریک تیمارستان پرستار رو به خوردن قرصم گول میزنم و همچنان تو دنیای توهم سرگردون میمونم...

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: 38 special,386 area code,385 area code,38 weeks pregnant,38 celsius to fahrenheit,38th parallel,38,380,383 stroker,38 degrees celsius to fahrenheit, نویسنده: بازدید: 191 تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 9:10

صفحه بندی