یه جاهایی به خودم شک میکردم
نکنه واقعا دوپینگی چیزی دارم میکنم و خودمم خبر ندارم؟
آخه مگه میشه...
پیش بچه های کلاس شده بودم اسطوره ی استقامت و مقاومت و مبارزه با بیخوابی...
۸ شب تا ۸ صبح شیفت
۸ صبح تا ۵ عصر کلاس تعمیر خودروی فنی حرفه ای
۶ تا ۷ در منزل تعویض لباس و دوش عحله ای و بدون چایی و غذا بدو بدو به سمت محل کار!
صبحانه و ناهار لقمه هایی که مصوم برام میاورد سر کلاس
شام هم بیسکوییت و هله هوله ای که آیا خریده یا نخریده بودم...
خواب هم خلاصه شده بود به ساعت ۱۲ تا یک ونیم .... فرصتی که برای ناهار و نماز در فنی حرفه ای داده میشد
کسی که تا سر جای خودش و با رختخواب و پتوی خودش نبود خوابش نمیبرد
الان روی چمن های نمور فنی حرفه ای عمیییق میخوابید و خورشید پتوی خوبی بود!
نهایت صحبتم با مامان و بابا پنج دقیقه ی وسط کلاس بود که بد موقع زنگ میزدن و مکالمه سریع تموم میشد
گاهی خبر خوش و گاهی خبر خش دار!
از خستگی های فنی حرفه ای و بی آب و خواب و غذایی که بگذریم
میرسیم به آشفته بازاری های محل کار جدید
اینجا یک مجموعه است
مجموعه ی خوش!
خدمات شهروندی
خدمات هوایی!
محوطه ی بیرون سرسبز و پر دار و درخت
یه باغ رستوران در ابتدای مجموعه
محوطه ی مناسبی برا گپ و تفریح و خوش گذرونی
با غرفه های خدماتیِ دیگه ای که اطرافمون هست
از یه جای خلوت و خصوصی و کوچیک
اومدیم یه مجموعه ی عمومی و بزرگ و پر رفت و اومد
البته ازین باغ بزرگ یه قفس تاریک قسمت ماست...
شلختگی ها و ناهماهنگی های ظاهری و وسایل یه طرف
نبود دوربین و جی پی اس و کنترل روی همکارها و یاغی گشتنشون هم یه طرف!
خرابکاری ها و عدم همکاری ها و لجبازی ها و کی بود کی نبود من نبودم ها هم یه طرف...
همکار بیشعور و بی نذاکت و جر و بحث و داد..
مرد کوتوله ی چاقالوی پاپتی و ....
که بیاد سر میز من تو صورت من وایسه و سرم نعره بکشه
منی که از این همه خستگی و دردسر و شلوغی درحال پودر شدنم ولی باز هم بلدم با همچین آدمی برخورد کنم
با دست و صدای لرزونی که پنهون کردنشو بلدم زل بزنم تو چشماش و با همون رسایی همیشگی جوابشو بدم!
از این بیشتر صداش بلند نمیشد تا حرص و ضعف و عقده هاشو خالی کنه
شاید اگر پنج ثانیه دیرتر همکارای داخل محوطه هجوم آورده بودن داخل و دستاشو بگیرن و به زور از جلوی من دورش کنن
این بار دستش بلند میشد...
همه ی اینها هم یک طرف...
بیخود و بی جهت از یه شوخی و مسخره بازی ساده
افتادم وسط یه جنگ خونوادگی و بازی احمقانه!
بین مصوم و خواهراش و زنداداش گرامیشون!
چه صحبت ها و بی آبروبی ها و ناسزاهایی که به لطف دنیای مجازی نثار هم نکردند!
گذشت..
آینده ی تحصیلی آقای داداش بشدت برام نگران کننده است
رویاهام در باره اش تبدیل شدن به یه پرده ی مات و بی رنگ و تار
و وای که قلبم میسوزه از تصورش...
همه ی عمرش عشق به تجربی و پزشکی و پرستاری و ... در خودش پرورش داد
و الان به لطف زحمات خودش و قوانین جدید فقط ثبت نام در انسانی!
دلداری دهندگی ها و رویابافی های خودش و مامان و بابا کلا متضاد با حقایق و
خلاف منطق و پیش بینی های من است...
هر چه اصرار کردم که پیگیر حرفه ای فنی هنری شود و آینده ی شغلی اش رو حداقل بسازه صدام به جایی نرسید که نرسید...
پس با خوش خیالی و دعا و آرزوی خیر و خوب کنار نشسته و تماشاگرم...
راز نویس!...ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 163