123

خرید بک لینک
هفته ی بشدت پرکاری بسر شد

یه جاهایی به خودم شک میکردم

نکنه واقعا دوپینگی چیزی دارم میکنم و خودمم خبر ندارم؟

آخه مگه میشه...

پیش بچه های کلاس شده بودم اسطوره ی استقامت و مقاومت و مبارزه با بیخوابی...

۸ شب تا ۸ صبح شیفت

۸ صبح تا ۵ عصر کلاس تعمیر خودروی فنی حرفه ای

۶ تا ۷ در منزل تعویض لباس و دوش عحله ای و بدون چایی و غذا بدو بدو به سمت محل کار!

صبحانه و ناهار لقمه هایی که مصوم برام میاورد سر کلاس

شام هم بیسکوییت و هله هوله ای که آیا خریده یا نخریده بودم...

خواب هم خلاصه شده بود به ساعت ۱۲ تا یک ونیم .... فرصتی که برای ناهار و نماز در فنی حرفه ای داده میشد

کسی که تا سر جای خودش و با رختخواب و پتوی خودش نبود خوابش نمیبرد

الان روی چمن های نمور فنی حرفه ای عمیییق میخوابید و خورشید پتوی خوبی بود!

نهایت صحبتم با مامان و بابا پنج دقیقه ی وسط کلاس بود که بد موقع زنگ میزدن و مکالمه سریع تموم میشد

گاهی خبر خوش و گاهی خبر خش دار!

از خستگی های فنی حرفه ای و بی آب و خواب و غذایی که بگذریم

میرسیم به آشفته بازاری های محل کار جدید

اینجا یک مجموعه است

مجموعه ی خوش!

خدمات شهروندی

خدمات هوایی!

محوطه ی بیرون سرسبز و پر دار و درخت

یه باغ رستوران در ابتدای مجموعه

محوطه ی مناسبی برا گپ و تفریح و خوش گذرونی

با غرفه های خدماتیِ دیگه ای که اطرافمون هست

از یه جای خلوت و خصوصی و کوچیک

اومدیم یه مجموعه ی عمومی و بزرگ و پر رفت و اومد

البته ازین باغ بزرگ یه قفس تاریک قسمت ماست...

شلختگی ها و ناهماهنگی های ظاهری و وسایل یه طرف

نبود دوربین و جی پی اس و کنترل روی همکارها و یاغی گشتنشون هم یه طرف!

خرابکاری ها و عدم همکاری ها و لجبازی ها و کی بود کی نبود من نبودم ها هم یه طرف...

همکار بیشعور و بی نذاکت و جر و بحث و داد..

مرد کوتوله ی چاقالوی پاپتی و ....

که بیاد سر میز من تو صورت من وایسه و سرم نعره بکشه

منی که از این همه خستگی و دردسر و شلوغی درحال پودر شدنم ولی باز هم بلدم با همچین آدمی برخورد کنم

با دست و صدای لرزونی که پنهون کردنشو بلدم زل بزنم تو چشماش و با همون رسایی همیشگی جوابشو بدم!

از این بیشتر صداش بلند نمیشد تا حرص و ضعف و عقده هاشو خالی کنه

شاید اگر پنج ثانیه دیرتر همکارای داخل محوطه هجوم آورده بودن داخل و دستاشو بگیرن و به زور از جلوی من دورش کنن

این بار دستش بلند میشد...

همه ی اینها هم یک طرف...

بیخود و بی جهت از یه شوخی و مسخره بازی ساده

افتادم وسط یه جنگ خونوادگی و بازی احمقانه!

بین مصوم و خواهراش و زنداداش گرامیشون!

چه صحبت ها و بی آبروبی ها و ناسزاهایی که به لطف دنیای مجازی نثار هم نکردند!

گذشت..

آینده ی تحصیلی آقای داداش بشدت برام نگران کننده است

رویاهام در باره اش تبدیل شدن به یه پرده ی مات و بی رنگ و تار

و وای که قلبم میسوزه از تصورش...

همه ی عمرش عشق به تجربی و پزشکی و پرستاری و ... در خودش پرورش داد

و الان به لطف زحمات خودش و قوانین جدید فقط ثبت نام در انسانی!

دلداری دهندگی ها و رویابافی های خودش و مامان و بابا کلا متضاد با حقایق و

خلاف منطق و پیش بینی های من است...

هر چه اصرار کردم که پیگیر حرفه ای فنی هنری شود و آینده ی شغلی اش رو حداقل بسازه صدام به جایی نرسید که نرسید...

پس با خوش خیالی و دعا و آرزوی خیر و خوب کنار نشسته و تماشاگرم...

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:43

صفحه بندی