اعشق چیز جالبیه...
حتی وقتی هست دلتنگشم...
دلم میخواد مث اختاااپوس با هشت تا دست و پا بچسبم بهش
نیست،دلتنگشم
قهره دلتنگشم
قهرم دلتنگشم
اشتباه کرده باز دلتنگشم
دلم میخواد تک تک موهاشو بکنم!ولی باز دلتنگشم...
بیخیاله دلتنگشم
دلتنگمه دلتنگشم
کمرنگه دلتنگشم
باهام درگیره دلتنگشم
حرف نمیزنه دلتنگشم
حرفاش تند و تیزه باز دلتنگشم
بهونه میگیره دلتنگشم
ایراد گیره دلتنگشم
میخواد منو به اسارت بگیره
فراری میشم و باز دلتنگشم.../.
از قهر و بهونه گیری های مسخره اش و حرف نزدن هاش و چرند گفتناش بالاخره طاقتم تموم شد و از کوره در رفتم...
گفتم ول میکنم میرم... نشونت میدم خودمختاری واقعا چیه!
که بفهمی وقتی ازم خبر نمیگیری تو بی خبری واقعی موندن چه جوریه...
میرم که هیچکس ندونه و نفهمه کجام
بزنی پشت دست خودت و اه حسرت سرکنی که عجب غلطی کردم!
بعدش هم برو با کسی که شبیه ایده ال های دوره ی مجردیت بوده!
بانوی خنگ و گاگول بقچه پیچ که هیچی دربارش ندونی...
مث اینکه یهویی شوک زده باشه و با رعدوبرق اصابت کرده باشه!
نصف شب پاشد اومد دنبالم... با موتور!!!!
مُرده رود زنده است... کنارش قدم زدیم
هیچکدوم حرف نمیزدیم!
پرسید:کجا میخواسی بری؟
+:عه... اگه بگم که میای پیدام میکنی
-:نه بگو کجا میخوای بری؟باید بدونم
+:نمیدونم... هر وقت رفتم خودمم میفهمم
-:میدونی وقتی برگشتی من قاتل میشم؟میکُشمت!
+:بر نمیگردم
-:خیال کردی پیدات نمیکنم؟
+نچ
-:پیدات میکنم... مث اب خوردن... فکر میکنی خبرندارم ازت؛ دورادور تو رادارم دارمت...
+:اررری.. توکه راست میگی
-:من هر چی بگم هرکاری کنم تو باید بسوزی و بسازی... راه خلاصی از من نیست
فکرشم نکن بتونی بری یا...
×دیشب یهویی حالم بدشده بود و تنها بودم تو شیفت... صدامو شنید و وسط ماموریتش سر از مرکز و من دراورد
درو که باز کردم با هاش روبرو شدم چشمام گرد شد!
برق نگرانی و دلواپسی تو چشماش دارو و درمان بود!
(عمه اخری هم بهار کوچولو نصیبش شد) راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 185
تاريخ: چهارشنبه
22 خرداد
1398 ساعت: 3:38