بابا و مامانش تا درخونه اومده بودن دنبالم!
و من عمدا هر چقدر به گوشیم زنگ زدن جواب ندادم فقط از لج محمد
البته نمیدونستم یهویی تصمیم میگیرن بیان دنبالم و پشت در خونه اند(این از مهربونی و دوست داشتنشونه که اصرار دارن زود زود برم پیششون... باهاشون باشم..ابرار دلتنگی میکنن...میان دنبالم...ولی اخه باید به برنامه ریزی ها و امادگی داشتن و نداشتن منم توجه کنن!منکه شب قبلش گفته بودم ظهر یا بعدازظهر محمد میاد دنبالم و میام پس چه دلیلی داشت باز صبح خودشون بیان دنبالم :/(هرچند من الکی گفته بودم خخ))
خلاصه که گوشیمو رو سایلنت گذاشته یه اسمس به محمد دادم که من سایلنتم جواب بابات هم ندادم خودت بهشون بگو نمیام کاری هم داشتی به تلفن خونه زنگ بزن!
تماس ها از ساعت ۱۰ تا ۱۲ و نیم ادامه داشتن...
پدرشوهر گرامی به شدت بهش برخورده و به اصطلاح قهر کرده بود(که با توجیه و تفسیر که اخه من گفتم محمد میاد شما قرار نبود بیاین و از کجا میدونستم و گوشیم سایلنت بود... یه جورایی از دلشون در اوردم!)
از این طرف هم بابای خودم منتظر بود ظهر محمد بیاد دنبالم و از بس سراغشو گرفته بودن کلافه بودم
بابا کابینت هایی که قرار بود نصب کنه هم اورد تو دست و پا و گفت تا محمد اومد بگو تا بیاد کمکم باهم اینجا رو درست کنیم ببینم نظر اون چیه :|
حالا بیا و درستش کن... مامان بابا خودش کم بودن مامان بابای منم اضافه شدن
بهش پیام دادم که من گفتم یکی دو ساعت دیگه میای اگه وقت داشتی بیا که کمک بابا کابینت ها رو اوکی کنی
یکم بعد زنگ زد که حداقل جواب میدادی پشت در خونتون بودن و ...
خلاصه اومد
با ابزار و اساس لارم!
شروع کردن کابینت گذاشتن و صفحه بریدن و سوراخ زدن و کوبیدن و ...
چقدر که زحمت کشید
و مث همیشه این همه، همه فن حریف بودنش باز دلمو آب میکرد و برام قابل تحسین بود...
چند ساعتی طول کشید...
هرازگاهی اخم و بی محلی و هرازگاهی ادای همسر نمونه بودن خخ
بعد از ظهر ناهار خوردیم و راهی شدیم به سمت خانواده ی همسر...
جر و بحث تو ماشین بالا گرفت
میگفت:- زن باید مطیع باشه!ینی چه زبونت درازه و حاضرجوابی!!!
گفتم:+ مطیع بودن ربطی به حرفای تو نداره... من حرفاتو تحمل نمیکنم با یه ادم بددل و بددهن هم زندگی نمیکنم ادامه نمیدم
-:هر چی گفتم راست گفتم... همچین چیزایی واسه من نبوده ما تو خونوادمون ندیدیم
+:قرار نیست چیزایی که بوده واسه هردومون مشترک بوده باشه... الانم دیر نشده اشتباهتو جبران کن،انتحابتو تغییر بده برو یه ادم مشترک با خودت از محل خودتون بگیر
-:تو میخوای تغییر بده برو بده
+:باشه میدم
-:میدی؟
+:اره
-:فردا صبح برو دادگاه برو هر کار میخوای بکن
+:همین کارو میکنم... تو راسنی راسنی انگار توهم داری معلوم نیست حرفاتو از کجا میاری... توهم شدی مث کِیس های اعصاب روان
-: اده... اعصاب روانم...خیال نکن اون موقع هم دست از سرت برمیدارم اون موقع هم راحتت نمیزارم
+: اگه تونستی..نزار!
-: نشناختی منو...
+: توهم همینطور... توهم منو نشناختی
(خلاصه بحث و جدل و لایی کشیدن و کیلومتر به ته رسوندن تا در خونشون ادامه داشت)
رسیدیم و جهت حفظ ظاهر هم که بود همه چیز گل و بلبل و اقای همسر مثل پروانه با مهربونی دورم میچرخید!
قرار شد فیلم ببینیم همگی و روی مبل حوابم برده بود
صدام زد که بریم بحوابیم
تو اتاق بردم کنار خودش و گفت...بیا باهم حرف بزنیم.. اینا دعواهای زنوشوهریه دیگه...نمک زندگیه بیادیگه باهم دوست باشیم باشه؟
هم خندم گرفته بود... هم حرصم گرفته بود!
دوست باشیم؟! حرفات نمک زندگی بوده؟
اره... من کیس اعصاب روانم جدی جدی...
تو از منم سالم تری... دیوونه عاقل کُشی..
خلاصه که سر حرف باز شد و با یه سری قول و قرار به اصطلاح خودش دوست شدیم باهم! :)
(تو اوج بیزاری و عصبانیت باز هم نگاه کردن به چهره و چشماش آبه رو اتیش...برده دل و در کمین جان است!)
راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 176