2

خرید بک لینک

همه ی عمرم

حتی دورانی که مطمئن بودم هیچ مردی تو زندگیم نخواهد امد که بهش متعهد بشم و ازدواج کنم و نگران چیزی باشم

مواظب خودم بودم

مواظب رفتارم و ادم های اطرافم بودم

پامو از گلیمم درازتر نکردم

مواظب ابروی خودم پیش خدا بودم

حسی اگه به کسی بود تو دلم بود و بلاگم و به کسی روی زیادی ندادم

قمبرک زدم و دم نزدم

بهترین عشقام دوستای دانشگاه و دبیرستانم بودن

بیشترین وقتم به کار و درس و چت کردن با همین دوستای صمیمیم گذشت

هیچ خوش گذرونیه خارج از خط قرمز و حد و حدود نکردم

اشتباه فاحشی نکردم

مردی اومد تو زندگیم که بقول خودش تو هشت ماهی که همکارم بود شناختی که از دختری تو یه محیط مردونه پیدا کرد همه ی فرضیه هاشو نقض کرد و کِیف کرد که به کسی باج ندادم

و باهام برخلاف همه ی شرایطی که نداشتم ازدواج کرد

ازدواج کرد تا الان

با حرفاش داغ رو دلم بزاره

جنایت هایی که بهشون فکرم نکرده بودم و هرگز تو مخیله ام هم نبوده چه برسه که انجام داده باشمو بهم نسبت بده

ازدواج کرد تا غرور و افتخاری که نسبت به شخصیت خودم داشتمو ازم بگیره و خورد کنه

ازدواج کرد تا به هر بهونه ای تخریبم کنه و پروبالمو بشکنه

تا از همه ی ارزوهای دور و دراز برنامه ریزیام

و قهرمان بازیام دورم کنه

ازدواج کرد تا ازم یه زن خار و خفیف احمق و کُلفت خونه نشین بسازه

تا بغض اندازه ی یه سیب تو گلوم ورم کنه...

از صبوری و سیاستمندی و مهربونی گزاف حسته شدم

من همچین اجازه ای بهش نمیدم

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:55

صفحه بندی