همه ی عمرم
حتی دورانی که مطمئن بودم هیچ مردی تو زندگیم نخواهد امد که بهش متعهد بشم و ازدواج کنم و نگران چیزی باشم
مواظب خودم بودم
مواظب رفتارم و ادم های اطرافم بودم
پامو از گلیمم درازتر نکردم
مواظب ابروی خودم پیش خدا بودم
حسی اگه به کسی بود تو دلم بود و بلاگم و به کسی روی زیادی ندادم
قمبرک زدم و دم نزدم
بهترین عشقام دوستای دانشگاه و دبیرستانم بودن
بیشترین وقتم به کار و درس و چت کردن با همین دوستای صمیمیم گذشت
هیچ خوش گذرونیه خارج از خط قرمز و حد و حدود نکردم
اشتباه فاحشی نکردم
مردی اومد تو زندگیم که بقول خودش تو هشت ماهی که همکارم بود شناختی که از دختری تو یه محیط مردونه پیدا کرد همه ی فرضیه هاشو نقض کرد و کِیف کرد که به کسی باج ندادم
و باهام برخلاف همه ی شرایطی که نداشتم ازدواج کرد
ازدواج کرد تا الان
با حرفاش داغ رو دلم بزاره
جنایت هایی که بهشون فکرم نکرده بودم و هرگز تو مخیله ام هم نبوده چه برسه که انجام داده باشمو بهم نسبت بده
ازدواج کرد تا غرور و افتخاری که نسبت به شخصیت خودم داشتمو ازم بگیره و خورد کنه
ازدواج کرد تا به هر بهونه ای تخریبم کنه و پروبالمو بشکنه
تا از همه ی ارزوهای دور و دراز برنامه ریزیام
و قهرمان بازیام دورم کنه
ازدواج کرد تا ازم یه زن خار و خفیف احمق و کُلفت خونه نشین بسازه
تا بغض اندازه ی یه سیب تو گلوم ورم کنه...
از صبوری و سیاستمندی و مهربونی گزاف حسته شدم
من همچین اجازه ای بهش نمیدم
راز نویس!...ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 181