آتش بس...

خرید بک لینک

تا جایی که بشه هر سه شنبه پاتوقمون سینماست

خب نیم بهاست... :)

شب بعد از کارگاه میاد...

همیشه دیر وقت میرسه

ولی خب میریم چهارباغو قدم میزنیم

قارچ و مرغ سوخاری میخوریم

پیتزا میخوریم( یه دونه دو نفری میخوریم قرار شده سالم زندگی کنیم و هرروز هروز و یه عالمه یه عالمه فست فود نخوریم)

سانس دوازده شب وارد سینما میشیم...

قبلا حتی نمیدونستم سینماها دوازده شب هم سانس دارن

ولی الان میدونم دوازده شب جای زوج هایی مث ما

یا اکیپ رفقاست...

دیشبم قرار بود همینطور باشه

ولی موقع بیرون رفتن دخمل خانه خانم دنبالمون دوید و با خودمون بردیمش

ولی از ترس اینکه تو سالن سینما و وسط فیلم بلوا نکنه

یا سرمانخوره

از ماشین پیاده هم نشدیم...

حتی نمیزاشت یه جمله ی کامل باهم حرف بزنیم بزمجه :/

(چند خط چت آتش بس:)

[۱/۲۰، ۲۲:۳۶] ×: همسر گلم ی چیزی میگم نه نگو
[۱/۲۰، ۲۲:۳۶] ×: از این ساعت به بعد میخواهم اعلام اتش بس کنم
[۱/۲۰، ۲۲:۳۷] ×: دیگه حوصله درگیری و اعصاب خوردی ندارم و نداریم
[۱/۲۰، ۲۲:۳۷] ×: بیا بس کنیم
[۱/۲۰، ۲۲:۳۸] ×: قول قول میدیم

[۱/۲۰، ۲۳:۰۲] +: سلام
[۱/۲۰، ۲۳:۰۲] +: ان شالله که همینطور باشه
[۱/۲۰، ۲۳:۰۲] ×: موافقی
[۱/۲۰، ۲۳:۰۲] ×: ؟
[۱/۲۰، ۲۳:۰۲] ×: ایا؟
[۱/۲۰، ۲۳:۰۲] +: خیلی وقته به این فکرم
[۱/۲۰، ۲۳:۰۲] +: نمیزاری که...

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 8:24

صفحه بندی