مگه میزاره؟!

خرید بک لینک

به خاطر مشغلیات و شیفت هامون و مسائل دیگه

نه من نه محمد تو امورات جشن عقدمون دخالتی نداشتیم و نبودیم

واسه انتخاب تالارمون پدر مادرها دوروزی رفتن دیدن

نظر ما بود بین راه بگیریم و نظر اونها بود نزدیک خودشون بگیرن

الا و بلا میگفتن همینجا تو همین خیابون خودمون!

یه روز هم محمد بهم گفت تو بیخوو خودتو خسته نکن ما نظرمون اینه اینجا بگیریم همینجاهم میگیریم بقیه گشتن و دیدنها سوریه!

اینه شمعدون تو یه روز

و روز بعدشم حلقه ها و ساعت و سرویس و کفش و کت شلوار و لباس عروس گرفتیم

شب بود که برای انتخاب و چاپ کارتهای دعوت رفتیم و بایکی دوتا مغازه ی بسته مواجه شدیم و همچنان در گشتن بودیم که همکار گرام من زنگ زد و عررررروده کش بهم یاداور شد که چند روز پیش برنامه ی اون شب رو مدیریت گرامی عوض کرده بود

و من شبکارم و سر شیفتم حاضر نشدم وچه ها که نشده...

با چه هول و استرس و اعصاب خوردی به سمت محل کار شتافتیم و انتخاب و هماهنگی کارت دعوت هم حتی به عهده و سلیقه ی برادرشوهر شد!

چون فرصتی باقی نبود...

آرایشگاه هم مادرشوهرم گفت همین سر کوچه دوستمونه پیشش میریم و خوبه

و ازونجایی که تا وقتی حساب کتاب دست افراد دیگست دندون پیشکشی رو نمیشمارم

و از طرفی هم ارایشگاه خوب دیگه ای نزدیک تالار و اون حوالی نمیشناختم و سراغ نداشتم و اگه قرار بود ارایشگاه مدنطر خودم تو شهرم برم دوساعت فقط رفت و برگشت به ارایشگاه طول میکشید...پس به حرفشون اعتماد کردم و همونجا رفتم... هر چند ته دلم راصی نبود و راضی هم نشد...

تنها چیزی که بابتش نظر دادم و خیلی برام مهم بود فیلمبردار جشن بود!

از من اصرار و از همسرم انکار

از من که فیلم بردار عالی باشه ار اون که مگه فیلمبردار میخواد؟ نمیخواد بابا :/

و درنهایت گفته شد باشه میگیریم نگران نباش...

از من یاداوری و اصرار که یه جا خوب بری و بپرسی ها

پرسیدی؟ هماهنگ کردی؟

و ازون یه جمله بس: نگراااان نبااااش با یه تک زنگ!

ماه ها گذشت و گذشت تا فیلم عقد رسید دستمون و فاجعه رو شد!

ای کاش اصلا فیلمبرداری نگرفته بودیم و خودمون با موبایل فیلم گرفته بودیم :/

داغی که تا ابد تو دلم موند و هربااار با دیدن فیلماو عکسا خاکسترش تازه میشه

اونقدر تار و افتضاح و کج و کوله که هیچکدوم از عکسا رو دوست ندارم چاپ کنیم و چاپ هم نکردبم

یه کیف سی دی فیلم بهمون تحویل دادن با ۵۰ تا سی دی که تو هر کدوم یه ربع فیلم هست

قسمت مردانه فقط از ورود چندتا غریبه فیلم گرفته و صحنه ی رقص های قاسم ابادی و وحشیانه رفقاشون.. انگار که هیچکس تو تالار نبوده و حتی یک نفر از اقایون اقوام ما تو تصاویر نیستن!

قسمت زنانه و اتلیه و عکس ها و خطبه خوانی و تک رقصی های عروس هم دختربچه ی خانم فیلمبردار همممه جا جلوی پا و نقش اول فیلمه:/

و اگر دوربین را به طور ثابت در ضلع جنوب غربی تالار نصب میکردیم چه بسا که نه تنها فرقی نداشت

بلکه بهتر هم بود و حداقل لرزش هم نداشت!!!!

خلاصه که بابت این فیلم ها هزار بار بحث داشتیم و مطمئنا باز هم خواهیم داشت...

از همه بدتر این که میگفت مگه چشونه!!! دوربین بوده دیگه فیلم مگه چشه خب!!!

تا اینکه یه شب که خونمون بودیم فیلم عقد مامان اینا از ۲۶ سال پیش رو براش گذاشتم

تا بفهمه فیلم چیه

فیلمبرداد کیه و

میکس چیه!

تازه دو زاری اش افتاد و برای بحث و مجادله پبش فیلمبردار گرامی رفت... اما چه فایده!

نه دیگه جشنی در کار بود و زمان بر میگشت و نه آب ریخته جمع میشد

لذاا همیشه از دیدن فیلم عقد بیزار و فراری ام

اما همین یکی دوروز پیش به اصرار جاری فیلم رو گذاشتیم...

همینطور که خونم میجوشید و سی دی ها رو میدیدیم

غرق چهره های خوشحالمون شدم

خنده ی محمدحسین...

چشمای محمدحسین...

ذوق محمدحسین...

بله گفتن محمد حسین...

رقص مردونه و سختگونه ی محمدحسین

آمین گفتن محمدحسین به دعاهای خیر عاقد با دستای رو هوا باااز و نیش تا بنا گوش کشیدهاش....

دلم سوخت...

یادم به پایان عقد افتاد...

ما عاشقترین و خوشحالترین زوج عقد شده ی دنیا بودیم...

یکم هم دیوونه ترین!!!

با ماشین عروس و لباس عروس و اون اوضاع احوال رفتیم خیابون گردی...

کارناوال دوست و فامیل پشت سرمون که بوق بوق میکردن جا گذاشتیم و رفتیم وسط غریبه ها

میون نگاه ها مشغول به چرخ و گردش!!!

انقدر خسته و تشنه شده بودیم

که ایستادیم دم یه مغازه با همون سر و وضع نوشابه شیشه ای گرفتیم و یه نفس سرکشیدیم!

چقدر حرص خوردیم که بابا ما این لحظه ها رو زن و شوهریم چرا انقدر زنگ میزنین که کجایین و برگردین و بیاین شام...

چقدر غصه خوردیم که هر کس باید میرفت خونه ی خودش و خدافطی میکردیم

چقدر پشت در خونمون تو ماشین حرف برای گفتن داشتیم

چقدر دلم نمیخواست پیاده بشم

و جقدر نگاهای عمیق و مهربونش تا مغزاستخونم نفوذ میکرد...

چقدر با دیدن فیلم همه چی برام پلی بک پخش شد و آه از نهادم برخواست

چقدر دلم سوخت

قلبم غصه اش گرفت

چقدر فرررق کردیم

ما که بلد نبودیم سر سفره ی عقد عسل به هم بدیم

و از خنده نمیتونسیم خودمونو جمع کنیم و

اون شکمو واسه خودش عسل میخورد...

چه زَهرهایی به هم دادیم و از دست هم چشیدیم و مزه کردیم...

تصمیم گرفتم باز برگردم به روزهای قبل از ناراحتی ها و دلشکستگی ها و کینه هام

تصمیم گرفتم فکرمو از حرفای فهمیده نفهمیدش و بد و بیراهش پاک کنم

تصمیم گرفتم برش گردونم سرجاش روی چشمم

همونجایی که با کت شلوار دامادیش قرار داشت...

همونجایی که اگه حرف و نقلی هم بود با بد و بیراه گفتنش سکوت و صبوری میکردم و...

و خلاصه با خودم قرار گذاشتم فقط یک هفته سعی کنم مث قبلم خوب باشم

صبور باشم آروم باشم...

رازِ قبل بودن چالش من باشه و موفق ازش در بیام...

ولی... پروژه با شکست مواجه شد!

خودش نمیخواد

خودش نمیزاره

اگه حرف هاشو بخونی و ببینی...

با خودت میگی اییی بابا از کجا به بحث به این بزرگی کشیده شد؟

و اون وقته که از بهونه گیری ها و حرف کج زدن هاش سر در نمیاری...

انگار یه بچه ی ۵ ساله باهام چت کرده و یهو بد و بیراه گفته و شاخ شونه کشیده و قهر کرده

وقتی صبوری میکنم و حرفاشو بی جواب میزارم و با بله وباشه و یواااش جواب میدم بیشتر بهش برمیخوره!

شروع میکنه بیشتر گفتن

نامربوط گفتن

هَله پَترا گفتن از همه جا از همه کس از ۱۰سال پیش تا ۱۰ سال آینده!

پس ناچارا نمیتونم ازین بیشتر دندون رو جیگر بزارم و منم شروع میکنم

اونقدر

که اون کم میاره!

تخریب میشه و به سکوت میرسه

چرندیاتش تموم میشه و فعلا اتش بس!

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 8:24

صفحه بندی