35

خرید بک لینک
از غزل یاد گرفتم بیشتر به چشم ها و نگاه های اطرافیام دقت کنم
از همون وقتایی که میگفت وقتی از مدرسه برمیگشته فکر میکرده همه ی اتفاقات توی چشماش نوشته شده و مامانش داره میخونه!
یا اینکه دستشو میذاشت کنار گوشه های چشمش و ادای فرم چشم های خواهرشوهرش رو در میاورد و میگفت بخاطر همین مشخصه که خیلی بدجنسه!
یا وقتی که داشتیم کنار هم محوطه ی دانشگاهو قدم میزدیم
اون دستش به عینک دودیش بود و من سرم به موبایلم یا چیز دیگه ای گرم بود و خلاصه سرم پایین بود
یه دفعه با فشارمحکم دست غزل روی بازوم سرمو بالا اوردم نگاهش کردم و دیدم امین(که جدیدا بهش ابراز علاقه کرده بود) از کنارمون رد شده و غزل دستشو گرفته بود جلوی دهنش یه جوری که انگار اوقش اومده و داره خودشو کنترل میکنه و تنگی نفس بهش دست داده

دستشو گرفتم یخ زده ی یخ زده بود
برگشتم زیرزیزکی به امین نگاه کردم که داشت توی موهاش دست میکشید
گفتم چته؟داری ادا میای؟ یا واقعا حالت داره بد میشه؟
گفت اح اون...
گفتم چی؟چیزی گفت من متوجه نشدم؟اشاره ای.. چی؟
گفت نه نگاهم کرد ولی بد نگاهم کرد
یه جورایی چپ جپ نگاش کردم و گفتم وا! دختره ی لوس ننر، نگات کرد که کرد قبلا هم دیده بودت دیگه این اداها چیه؟
نه رویا حالیت نیییست؟میگم بد نگاهم کرد..چشماش اونجوری بود
منکه اصن سراز حرفش در نمیوردم همینجور ساکت و لب دوخته نگاهش میکردم
فهمید که حرفش به نظرم نامفهوم و مسخره است با حرص و جیغ خفیف گفت تاحالا شده مردی برهنه نگات کنه؟؟!!
دهنم وامونده بود از بالای چشم و دهن باز و نیشخند خجالت ناک نگاش کردم
که ادامه داد نشده دیگه واسه همین نمیفهمی بابا اح!با اون نگاه مزخرفش سر تاپامو ورانداز کرد..وای حالم داره بهم میخوره و واقعا حالش بد بود

رنگ پریده و دست یخ زده اش نشون میداد لوس بازی نیست
کنار گل های بهاری باغچه ی دانشگاه نشستیم و من مشغول کشیدن نقاشی یادگاری توی سالنامه ی غزل روی تاریخ تولدش شدم تا حالش بهتر بشه و...


+خلاصه من کلا آدمی ام که دورادور به رفتار و حرفای ادما که بیانگر افکارشونه دقیق میشم و برخوردم رو با توجه به حس ششمم باهاشون تنظیم میکنم
ادمایی که شناختی ندارم هم کلا تحویل نمیگیرم که لازم به صحبت یا قضاوت و برخورد نشه!
با اینکه خیلی وقته دارم سعی میکنم بین چشم ها و نگاه های آدم ها و رفتارشون ارتباط پیدا کنم و بتونم ذهن خونی کنم باز هم ناموفقم!
هنوز هم نمیتونم تو چشمای آدما خیره بشم
نمیتونم وقتی زل زدن توی چشمام باهاشون صحبت کنم یا نشون بدم که شنونده ی حواس جمعی ام
نمیدونم اسمش خجالته...یا فکر میکنم اگه خیره به چشم های ادما نگاه کنم بی احترامیه
وقتایی که مامان چیزی ازم میپرسه حتما توی چشمام نگاه میکنه و جواب میخواد و اگه نگام جای دیگه ای باشه دوباره میپرسه تا با نگاه توی چشماش جواب بدم
حتما مامان مطمئن میشه چیزی رو ازش پنهون نمیکنم
ولی از بقیه که چیزی واسه پنهان کردن ندارم..پس چرا باید اینقدر نگاه کردن به چشم های آدم ها برام معضل باشه
مگه من از چشم هاشون میترسم که وقتی یه صحبت چشم تو چشم طولانی میشه دلم میخواد فاصله ی بین پلک هامو کمتر و کمتر کنم یا اصن ببندم یا جای دیگه رو نگاه کنم که اونوقت طرف فکر میکنه بی توجهم...


+شب تولد حسن که مجبور شدم دیرتر از مهمونها وارد اتاق بشم
و با ورودم...
داداش حسن که داشت به بلندگوها و اون دکمه های ارگش ور میرفت یه لحظه دستش از کار موند و نگام میکرد
اون جوونک ضرب زن که یه دفعه انگار که آدم ندیده باشه جا خورد
و اون آقای مثلا جنتلمن خواننده...
داییه حسن و آقاحمید و زندایی که با خنده ی بزززرگ نگام میکرد و خلاصه همه ی جمعیت که زوم کرده بودن روم یه جوری دست و پام گم کرده بودم که انگار نگاه ها زنجیرم کرده بودن نمیتونستم قدم بردارم

انتظار این همه جلب توجه کردن نداشتم

اگه راه داشت عقبکی برمیگشتم و با مو و لباس خیلی معمولی و خانمانه میومدم ولی کار از کار گذشته بود
نفهمیدم چه جوری پیش مامان رو دسته ی مبل نشستم و سر به یقه شروع کردم باهاش یواش صحبت کردن
که دیدم آقا حمید کنارم ایستاده و باز داره سر به سرم میزاره و همه میخندن و اصلا نشنیدم چی گفته که مثل همیشه با خودشیفتگی حاضر جوابی کنم فقط دیدم که انگشت اشاره اش سمت موهامه...
مث اینکه گل از گل همه شکفته شده بود و با اون نگاه های سنگینشون داشتن فکر میکردن تا باکسی یا چیزی شبیهم کنن
مثلا داداش حسن گفت شکل عروسک آویزی های شمالی شده
داییش گفت نه شکل اون کارتنه بودا جولی در مزرعه بود؟!!!
یکی گفت نه جودی ابوت بود
مامان هم بلند میخندید و میگفت تو بچگیت هم همیشه صاحب خونه محبوبه خانم جودی صدات میکرد!
زندایی بهم گفت رنگ های توی طرح بلیز و دامنت یه حالی بود(راست میگفت خودمم از گل های بنفشش خوشم نمیومد) ولی در کل به مدل موهات میومد قشنگ بود
مامان حسن توی آشپزخونه گفت خاکتوسرت! موهای به این قشنگیت رو چرا رفتی همچینی بستی؟اگه من موهای تو رو داشتم....

از کنار کوکب که داشتم رد میشدم دستمو کشید و با همون حرف زدن خاص و

ته لهجه ی عربی اهوازیش با ذوق گفت بامجردای این مهمونی و خاطرخواه ها میخوای چه کنی؟
از حرفش خندم گرفته بود و دورمو نگاه کردم کسی متوجه نشده باشه
با ذوق گفت خیلی خوشم میاد ازت


با نیش تا بناگوش بازم ازش بخاطر تحسینش تشکر کردم و همچنان سر در گم بودم که یه جایی خودمو گم و گور کنم از جلو چشم ها دور بشم...


با اومدن حسن و مثلا سوپرایز شدنش و شروع شدن جشن و شلوغ شدنش راحت تر میتونستم خوش بگذرونم
پسرخاله ی حسن که همراهش اومده بود هم یه لباس و شلوار غیر متعارف پوشیده بود و کلا اون هم شبیه بقیه معمولی نبود و میشه گفت بی ریخت بود!خییلی بی ریخت بود!!!
کنار ارکستر نشسته بود و نگاه کردناش باز منو یاد مهربرون و عقد و مراسم های حسن و خاله می انداخت که انگار باز داشت تکرار میشد و ...
حواسم به dream بزرگ نوشته شده ی روی لباسش بود
با شوخی هایی که مثلا یکی دوباری خودشو پسرخاله ی من کرده بود باهام داشت

حدس میزدم چون میدونه خیلی ازش زرنگ تر و بالاترم حرصش میگیره و میخواد باهام سر چیزای الکی هم که شده رقابت کنه یا مسخره کنه و پیروز بشه!

داشتم فکر میکردم معنی نوشته ی روی لباسش رو میدونه؟میشد یه سوژه ی باحال واسه لج درآوردنش...

ولی بی تفاوتی و نادیده گرفتن اینطور آدم ها همیشه بهترین گزینه است!


در طول کل جشن چندباری نگاه سنگینش رو احساس کردم ولی اصلا حس پشیمونی که آخه این چه سرو لباسی بود برای خودم درست کردم یا خجالت و هیچ چیز دیگه ای نداشتم
انگار که این آدم حتی وجود خارجی نداره!چه برسه نگاه هم بکنه
ولی شب بعدش که بعد از نیمه شب هنوز خونه ی مادربزرگ حسن دور هم توی حیاط نشسته بودیم و منتظربودیم حسن از سر کار بیاد
از گرما و خستگی شال و مانتو رو کنار گذاشته بودم
و با لباس صورمعه ای گشادمادر که از بی لباسی تنم کرده بودم و شلوار جین نشسته بودم و موهامو محکم بالا بسته و بافتمشون و از آزادی و خنکی روی سر و گردنم کیف میکردم که
صدای موتور پشت در اومد و مادرگفت پاشو درو باز کن
با همون لباسا به خیال اینکه هیچکس غیز از حسن نیست دویدم درو باز کردم و با صدای بلند گفتم سلاام و سرمو کج کردم که...
حسن رو ندیدم! کنار در ایستاده بود
پسر خالش روی موتور دقیقا روبروم بود و مثل قاتل هایی که هفت ثانیه هدفشون رو زیر نظر دارن خیره خیره از بالای چشم نگام میکرد
انقدر غافلگیر شده بودم که خندم و صورتم همونجور خشک شده موند
آخه حسن که خودش موتور داشت و تنها میومد چرا با این اومده
خودمو پشت در قایم کردم که از تیررسش دور بشم و یه جوری با تته پته تعارف کردم و آخر دویدم توی اتاق...
نمیدونم چرا این نگاه کردنش اینقدر حالمو بد کرده بود
حتی یادآوریش دلمو چنگ میزد و اعصاب خورد کن بود
و مطمئنا اینقدر اون چند ثانیه ی دم در واضح و تابلو شوکه و خجالت زده و ناراحت شده بودم که حسن هم متوجه شده بود...


+از آقا حمید قول گرفتم دفعه ی دیگه که میخوان برن تفریح و ماهیگیری منم ببرن اونم با کلی توضیح راجع به صحرایی بودن و سخت بودن شرایطش باز با اصرار من قول داد دفعه ی بعد طوری برنامه ریزی کنن که شرایط کمی بانو پذیر هم باشه و منو هم ببرن مثلا بجای مردونه و یهویی وصحرایی رفتن دهکده رو انتخاب کنن و ....
ولی وقتی به این فکر میکنم که موقع ماهیگیری رفتن محاله این مردک مزخرف دنبال آقا حمید نباشه چندشم میشه همسفرش بشم


یا اینکه هفته ی آینده قراره با مادربزرگ و خاله و حسن بریم کاشان خونه ی بابای حسن و ممکنه باز این مردک چندش قاتل نما هم بیاد دلم آشوب میشه!
ولی میدونم خیلی خوش میگذره چون آقاحمید رو مث بابای خودم دوسش دارم خیلی از حرف ها و شوخی هاش هم شبیه باباست... :)
و کلا خانواده ی پرنشاط و خوش گذرونی اند
و امیدوارم که نیاد! با خیال راحت خوش بگذرونم :/

+افسردگی شدید لیلا و رفتارهای وحشتناکش هنوز برام غیرقابل هضمه باورم نمیشه این همون لیلاست و اصلا آروم کردن یا همدلی کردن باهاشو بلد نیستم فقط میتونم مبهوت نگاش کنم و بزارم اشک بریزه یا خودشو بزنه یا بخواد از خونه ی مامانش بیخود و بی جهت بزاره بره!!!

این زردی شدید بچه هم شدش قوز بالا قوز

این سه چهارروز همش پیشش بودم و با همه بی تجربگیم کمکشون میکردم

اینکه خواهراش اییییینقدر بی معرفت و بی تفاوت اند برعکس لیلا حرصم درمیاره

و اینکه مادرش بنده ی خدا حتی نمیتونه چهارقدم بچه رو یغل کنه...

حال و روز خودش هم که...

مامان و باباش همش ازم تشکر میکنن و میگن باز هم به غیرت و معرفت تو دوست

از خواهربراش بیشتر بودی و... که این طور تعریف ها شدیدا معذب و ناراحتم میکنه

بخاطر همین الان که از بهتر شدن هردوشون و اینکه حضورم لازم نیست رو میدونستم فقط تلفنی سراغی ازشون گرفتم

امیدوارم کمونی شدن بچه که بخاطر شرایط نتونستم بهشون گوشزد کنم و بگم برای این هم باید دکتر رفت و امکانش هست بخاطر زردی و مشکل مغزی... چیز خاصی نباشه و نگرانیم بی مورد باشه

از ته قلبم از خدا سلامت لیلا و بچشو میخوام...

اصلا طاقت کلافگی یا غصه ی لیلا رو ندارم...

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: 352 area code,350z,353 tv,357 magnum,35 weeks pregnant,350z for sale,357 sig,35mm film,35mm to inches,35 inch tires, نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 9:11

صفحه بندی