یه زمانی از اون روزگاران دور
از زنهایی که یواشکی شوهراشون دور هم جمع میشدن و سیگار میکشیدن لجم میگرفت!
عقده های پوج داشتن از نظرم...
و یه زمانی ینی همین چند ماه پیش یه زنی رو قضاوت کردم
که چرا بچه شیرخوارشو داشته میزاشته و میرفته و چطور تونسته و دلش اومده
و یه زمانی
همین چند هفته پیش
به خودم گفتم معلوم هست چه گ،هی داری میخوری؟
بچتو گذاشتی و از خونه زدی بیرون؟
مهرمادریت کو؟
دنبالش میگشتم و فقط خشم و ناراحتی پیدا میکردم
مهرمادریم وجود نداشت
سایه ها خورده بودنش
انقدر راه رفتم راه رفتم راه رفنم و سرما تو مغزم و پاهام خورد
تا عقل و احساسمو دوباره درست کنم
چند نوع سیگار پشششت سرهم کشیدم
تا جناق سینم میسوخت
۵ ساعتی شد
زنگ زد
گفت کجایی بیام دنبالت؟ معتاد نشی یه وقت!بچه بهونتو میگیره
بعد از جمله ی معتاد نشی یه وقت
خنده م گرفت
دقیقا پا بساط و کلکسیون سیگارها بودم
هر جا که درد هست
همانجاست دوا
برگشتم...
شعله ی عشق پرگدازه تر از عصبانیته...حتی پر گداز تر از مهرمادری!
هر شب به جبران کردن چیزی که تجربه کردم فکر میکنم
هر شب به تخریب کردن ادمی که غافلگیرم کرد فکر میگنم
و هر شب با خودم تکرار میکنم حساب کسیو پای کس دیگه نزارم
این وسط همسر و بچمو نسوزونم...
تا وقتی نکنم این غمباد و این آتیش تو دلم خاموش نمیشه
راز نویس!...ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 190