مامان خیلی جدی و با اخم گفت به هیچ وجه حق نداری بگی خسته شدم دفعه اخرت باشه میشنوم میگی از گریه و نگهداری بچم خسته شدم نبینم نا شکری کنی و زبونم لال خدا چیزی بزاره تو کاسه ات که دلتنگ خستگیات بشی با تصورش لرزه به تنم نشست نگفتم دیگه هرگز نگفتم با همه ی درد کتف و کمر درد و سر درد و چشم درد و بیخوابی با حوصله به ماساژ دادن و عاروق گرفتن و پوشک کردن و راه بردن و راه بردن و راه بردن ادامه میدم... راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 181