یه روز مزخرف!
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 17:12
امروز روز خبرای مزخرف بودمادربزرگ مادریکه من ۴ ساله دارم کنارش زندگی میکنم و مونس هم دیگه ایمچند روزی بود دائم بیحال و ناخوش بودو مشکلات متعددی داشتاز ترس کرونا نمیتونسیم ببریم پیش پزشک و درمان و ...ا
جهازبرون!
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 17:12
دیروز برای اجازه ی عروسی اومدن خونمونو اتمام حجت که فردا نگین اگه ما دوماه دیگه صبر میکردیم برامون عروسی میگرفتین و عروسی نگرفتینامروز چندتایی از وسایلو به همراه اینه و قرآن بردیم خونه...سه چهار روزه ضربان قلبم اهستهو اضطرابم کم نمیشه...بین شور و شوق و شور و واشور گیر کرده ام...خودمم نمیدونم میخوام ...
زامبی شدم!
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 17:12
زامبی شدنم مبارک!نه خواب دارم نه خوراک نه استراحت و نه حس خستگی!تا دست و پام شروع به لرزش نکنه یادم نمیفته ادمیزادم و باید غذا بخورماز یه طرف دغدغه ها و نگرانیم واسه مادر بزرگکه قندش بالا و فشارش ۶ و
مگه میزاره؟!
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 8:24
به خاطر مشغلیات و شیفت هامون و مسائل دیگهنه من نه محمد تو امورات جشن عقدمون دخالتی نداشتیم و نبودیمواسه انتخاب تالارمون پدر مادرها دوروزی رفتن دیدن نظر ما بود بین راه بگیریم و نظر اونها بود نزدیک خودش
نصف شب...
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 8:24
از صحبت های نصف شبش وقتی که من گیج و کلافم: -من بیخوابیم افتاده بیا باهم حرف بزنیم+خب من خوابم میاد ولی تو بگو من جواب میدم-اگه مرکز بودی مجبور بودی بیدار باشی چطور واسه من خوابت میاد؟ ( اننننقدرررر ه
آتش بس...
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 8:24
تا جایی که بشه هر سه شنبه پاتوقمون سینماستخب نیم بهاست... :)شب بعد از کارگاه میاد...همیشه دیر وقت میرسهولی خب میریم چهارباغو قدم میزنیمقارچ و مرغ سوخاری میخوریمپیتزا میخوریم( یه دونه دو نفری میخوریم ق
تغییرات جدیدم
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 8:24
از اینکه چپ و راست خودشو با مرکز و کار من مقایسه میکنهو غر میزنهو بهونه میگیره جونم به لبم رسیدهدرکش نمیکنم...ولی از صحبت هاش متوجه شدم فکر میکنه کارم اولویت بیشتری داره و بیشتر از اون دوستش دارمنمیخو
معجزه لازمیم...
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 8:24
واقعا واقعا و به دور از همه ی شوخی ها و جک هایی که در رابطه با کرونا هستو میبینیم و میشنویم و میخونیمبرای سلامتی همه ی کادر درمان دعا کنیم...امیدوارم هیچکس هرگز از عمق وحودش نفهمه کرونا شوخی نیستامیدو
و این گونه شد:
-
تاریخ: 1398/10/15 ساعت: 15:46
وسط های ماه قبل رفتیم خونه رهن کردیمیکم دی ماه شروع قرارداد یکساله ی خونمونه (و من هنوز جهیزیه ندارم :/)از توصیفات خونه اینطور بگمطبقه ی همکفِ یه ساختمان ۴ طبقه استبا ورودی مجزاو حیاط مجهز به باغچه ی
2
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:55
همه ی عمرمحتی دورانی که مطمئن بودم هیچ مردی تو زندگیم نخواهد امد که بهش متعهد بشم و ازدواج کنم و نگران چیزی باشممواظب خودم بودممواظب رفتارم و ادم های اطرافم بودمپامو از گلیمم درازتر نکردممواظب ابروی خ
3
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:55
م:حالا یه غروری نشونت بدم که دیگه برا من باد و بوق نکنی ۰۰:۲۸ر:چند وقته چیزای خوب و قشنگ زیادی نشونم دادی هزیزماینم روشهر چی بادابادر:هر حرفی از دهنت درومده زدیهر رفتاری دلت خواسته کردییه وجب دو وجب
4
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:55
بابا و مامانش تا درخونه اومده بودن دنبالم!و من عمدا هر چقدر به گوشیم زنگ زدن جواب ندادم فقط از لج محمدالبته نمیدونستم یهویی تصمیم میگیرن بیان دنبالم و پشت در خونه اند(این از مهربونی و دوست داشتنشونه ک
5
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:55
چه حس باحالیهیه اسمس برات بیاد که نوشته 300ملیون ریال به حساب شما واریز شد...البته ازون باحال تر فکر رد کردن قسطاشه...اونم با کاری که داری و هنوز حتی عیدی سال قبلتم ندادن و حقوقم سه ماه عقبه و هیچ اف
98.2.21
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 3:38
اعشق چیز جالبیه...حتی وقتی هست دلتنگشم...دلم میخواد مث اختاااپوس با هشت تا دست و پا بچسبم بهشنیست،دلتنگشمقهره دلتنگشمقهرم دلتنگشماشتباه کرده باز دلتنگشمدلم میخواد تک تک موهاشو بکنم!ولی باز دلتنگشم...ب
از مجردی به متاهلی!
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:43
همه چیز انگار شوخی شوخی جدی شده... یهویی دوستی بهویی تصمیم و توافق به جدایی یهویی چندساعت بعدش تصمیم به ازدواج و خاستگاری! یه خلوار استرس و ترس و بالاخره خاستگاری... یه خلوار تفاوت و توافق و قول و امید چند مرتبه رفت و اومد خانواده ها... همه ی خاستگارهای دنیا پیش چشمم دیو دو سر بودن! از فکر همدمی و ه...
#از_گذشته
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:43
بعد ازورزش رفته بودم مرکز خسته و گرما زده بودم مانتوی رسمی دانشگاهو در اوردم و به چوب لباسی اتاق همکارها زدم یه مانتوی کوتاه تر و ازاد تر و رنگی تر برای عوض کردن در چنین مواقعِ خسته آمیزی داخل کمدم دارم. اونو پوشیدم... فردا صبحش شیفتم تموم شد و رفتم لباس عوض کنم که دیدم مانتوم نیست! تنها دختر این مج...
نامزدی
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:43
مهربرون کردیم... ۲۵ خرداد۹۷ عید فطر... مهربرون افتضاحی بود.. همه چیز بهم حورد و دعوا و قهر و ... بهم جوش خورد با دلگیری و غصه و ناراحتی انقدر دلخوری که نگاه کردن به انگشتر توی دستم همش مثل چالش آب سرده که خالی میشه روم... بجای اینکه قند اب کنه تو دلم... مراسم نامزدیشون جالب بود! قند شکنی... نبات و ن...
خداحافظ مجردی!
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 21:43
عروس نشسته به در و دیوار نگاه میکنه از یه دونه دایی دردونه داییش ضدحال خورده که فردا عقدش نمیاد! پشت تلفن گریه افتادم و همچنان پنچر به نظر میام... استرس دارم... یه استرس عجیب... مسخره به نظر میاد که کسی برام پیش بینی کنه نامزدیت بهم خورده است و ته ازدواجت تاریکیه! و انقدر دلمو آشوب کنه و دلسردم کنه ...
یه روز شگفت انگیز...
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 1:01
۲۹ شهریور ۹۶ استثنایی ترین ۲۴ساعته همه ی چند ماه اخیرو شاید ذوق دارترین و متحیر کننده ترین روز چند سال اخیر... باورم نمیشه ینی میشه آرزوهام بر اورده بشن؟ وای خدا قلبم داره از ذوق وایمیسه یه شیفت شب عجیب و اروم و خلوت که با هم شیفتگی دلبر گذشت... دوباره کنارم ایستاده بود و دوباره کم مونده بود که قلبم...
123
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:43
هفته ی بشدت پرکاری بسر شد یه جاهایی به خودم شک میکردمنکنه واقعا دوپینگی چیزی دارم میکنم و خودمم خبر ندارم؟ آخه مگه میشه... پیش بچه های کلاس شده بودم اسطوره ی استقامت و مقاومت و مبارزه با بیخوابی... ۸ شب تا ۸ صبح شیفت ۸ صبح تا ۵ عصر کلاس تعمیر خودروی فنی حرفه ای ۶ تا ۷ در منزل تعویض لباس و دوش عحله ا...