116
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:16
یه روزایی هم از اوووولین ساعتش مشخصه که قراره تا اخرین ساعتش چی به روزت بیاد... هیچی بدتر از این نیست تو شرایط سخت و بحرانی خودتو به در و دیوار بزنی یکی پیدا بشه به دادت برسه و کسب تکلیف کنی همه کیلووومتر ها خارج از دسترس و خواب و نابود باشن خودت شروع کنی تصمیم گیری به بهترین شکلی که در توانته و با ...
117
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:16
خواب دیدم تشیع جنازه ی باباست! سنگ قبرش هم گذاشته بودن و من تازه هاح و واج رسیده بودمسرگردون داغون... با اشک از خواب پریدم... ازون موقع آشفته و پریشونم از همه ی عمرم اگر همه ی روزهای خوب پیش بابا رو جمع کنم شاید یک ماه بشه! کلا روزهایی که پیش خونوادم بودم از نصف عمرم هم کمتره انگار که تو روزای تشنگی...
118
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:16
کسی هست که یه روز از عمرشواز ته دل خوشحال باشه و خیالش تخت باشه و راضی باشه که به هرچیزی که میخواسته و لازم بوده رسیده؟کسی هست احساس خوشبختی و سبک باری کرده باشه؟اونایی که عمر طولانی دارن و سنی ازشون گذشته چی؟ارزوهاشون تموم شده؟دست یافتنی بوده؟اصن میرسه روزی که دیگه غمی نباشه حرصی نباشه مشکلی نباشه ...
120
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:16
بعضیا تو دارایی هاشون خاص و تک و لاکچری اند بعضی هامتو نداری ها و دردسر و بدبختی هاشون! الان انقدر شرایط نابسامانمون سینمایی و لاکچری شده که تو اوج گریه خندم میگیره! #مصادره!!! + نوشته شده در سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:18 توسط راز |
101
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 14:24
حتی تصورشم نمیکردیم یه روزی تلوزیون رو روشن کنیم باز هم خبر از تروریست و بمب و تیر و تفنگ باشه ولی اینبار همینجا زیر گوشمون باشه...!!!! در حدی تفکراتم خط خطی شده که حوصله ندارم داستان سرایی کنم فقط بگم پوستر پخش کردن و دعوت به کمک و حمایت برای مجموعه و اخه به من چه!!!!! و بعد هم اولین افطار در جمع
100
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 12:38
بعد از دو ماه... دوسه روزی بازگشت به خونه...از در که وارد شدم کفش های از خاک پوشیده شده ی روی جاکفشی ام...میز خاک گرفته ام و چهره ی خالی از ریخت و پاشش!لباس هایی که روی بندرخت است و لباسی از من نیست!کلکسیون لاک های رنگ رنگی ام از روی میز جمع و به کشو منتقل شده اندحتی حوله ی دست و صورتم هم شسته و جمع
47
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 3:15
نمیدونم من بیش از حد لوس و احساسی و پرتوقع ام یا اینکه چون بقیه ی بچه ها واقعا عمق حرفامو نمیفهمن اینطور قضاوت میکنن بهر حال وقتی از غصه ی روابط عاطفیم و کم کاری و کم توجهی مامان بابا گفتن یکم درک کردن و بیشتر از من دلشون پر بود و از خودشون گفتن و فرمودن من یکم باید بزرگ و مستقل بشم!خخخ بهر حال قهرم...
49
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 3:15
مصوم... حالش خرابه دلتنگی بهش غلبه کرده وقتی فهمیدم تمام این پنج ماهی که ترغیبش کرده بودم از رضا دوری کنه دوری کرده اما همممش چت های قبلی و حتی مکالمات چند سال پیششون رو گوش میکرده حس روانی شدن بهم دست داد، با خودم گفتم خدا لعنتم کنه ازش دورش کردم دلسرد شه خوب بشه اونم ادای خوب بودن درآورد نفهمیدم د...
50
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 3:15
الان یهویی به اندازه همه ی ترم های پشت سر گذاشته استرس دارم و فهمیدم چقدر وقت تلف کردم و درس نخوندم الان یهویی فهمیدم که درس مقدمه هوافضا رو باید همون ترم های اول، حتی اگه هیچی نمیدونستیم برامون ارائه میدادن و خیییلی زودترتر میگرفتم که زودتر این شور و شوق تحصیلی به اعماق ته من برسه و بدونم ای جااان ...
52
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 3:15
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشن تو همونی که میگفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که میگفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه... باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه اشنا شه با غریبه مهربون شه تو همونی که میگفتی... #شادمهر-باور باز روی آهنگ قفلم و م...
45
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 9:22
کلاس کتیا هم تموم شد و بییی صبرانه منتظر امتحانشیم با همه خستگی ها و سختی هاش روزای قشنگی بود این جمع دیگه دور هم دیده نمیشن... بقول معصوم سر کلاس همش به تخم جن بازی بودیم! +کلاس های رانندگی هم تموم شد یه حسی در درونم باورش نمیشه تموم شد... دلم مربیمو میحواد انگار که اون کنارم نباشه من فلجم! یا اصن ...
44
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 6:49
نمیدونم اینکه من اصن باید پرستار میشدم و اینقدر بچه دوست و با تجربم که یه مامان فوق العاده میشم و این جور چیزا تا چه حد بعدا میتونه حقیفت داشته باشه تنها چیزی که میدونم اینه که هیچوقت تو هیچ شرایطی نمیخوام وابسته و گیر بقیه باشم یا اینکه محتاج تحسین و تعریف و شاخ در جیب نهادن های اطرافیان باشم هر جا...
42
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 17:27
نمیدونم چرا این همه دلم میخواد بنویسم ولی نمیتونم انگار بوی پاییز و حس و هوای بلاگفا و شبیه روزهای تو خاطر مونده اش بدجوری داغون کننده است... دستمو میبنده حرفامو میگیره قلبمو سنگین میکنه دلمو میسوزونه انگار که بخواد باز بغض بنشونه تو گلوم بهر حال که در عین عاااشق پاییز بودنم عجیییب باهاش درگیر و دل ...
35
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:11
از غزل یاد گرفتم بیشتر به چشم ها و نگاه های اطرافیام دقت کنم از همون وقتایی که میگفت وقتی از مدرسه برمیگشته فکر میکرده همه ی اتفاقات توی چشماش نوشته شده و مامانش داره میخونه! یا اینکه دستشو میذاشت کنار گوشه های چشمش و ادای فرم چشم های خواهرشوهرش رو در میاورد و میگفت بخاطر همین مشخصه که خیلی بدجنسه! ...
36
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:11
دلم میخواد وسط یه جنگل تنها و سرگردون باشم از هر صدایی بترسم دلم میخواد از یه جای بلند سقوط کنم یا اصن دلم میخواد توی یه بارووون تند غافلگیر کننده گیر بیفتم از اونایی که از شدت بارون چشمت جایی رو نمبینه و انگار نمیتونی راه بری ولی برای فرار از اون همه خیسی تندتر و مصمم تر قدم برمیداری دلم میخواد یه ...
37
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:11
قصه اینجاست... که شب بود، و هوا ریخت بهم!! من چنان درد کشیدم که... خدا ریخت بهم!! #سیمین بهبهانی مادربزرگ و اشکال عجیب غریب و مفهومی و شاید چاره ساز واسه کاهش نگرانیش از تنش های روابط دخترآخرش و دامادش! من و دلشوره ی لیلای توی بیمارستان و نوزاد بستری شدش دلتنگی واسه ی مامان و بابا و خونه و اینکه دلم...
38
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:10
بعضی وقتا هست چیزی برای نوشتن نداری ولی عجیب دلت برای کلمات تنگ شده یه وقتایی هم نوشتنی ها زیاد اند ولی حس نوشتنت نیست یعنی که نوشتن باااید واقعی باشه از ته ته احساسات باشه از سر شوق باشه حتی اگه چرت باشه حتی اگه شعر نباشه! بالاخره این زنجیره ی کنسل شدگی ها شکست معصوم اومد خونه ی مادر به صرف کوفته ا...
39
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:10
سنگ کلیه و بارداری و خطر زایمان زودرس و من و خاله و بیمارستان... منظره ی سرسبز و شلوغ و پر رفت و اومد پشت پنجره ی اتاق با قسمت دلهره انگیز اورژانس... بعد از چند روز اینجا سر کردن دیگه خط اتوی مانتو و روسری و تمیزی کفش از رونق میفته چهره ی خسته و بی روح توی آینه خیلی هم نرمال و زیباست! در این قسمت از...