42

خرید بک لینک
نمیدونم چرا این همه دلم میخواد بنویسم ولی نمیتونم

انگار بوی پاییز و حس و هوای بلاگفا و شبیه روزهای تو خاطر مونده اش بدجوری داغون کننده است... دستمو میبنده

حرفامو میگیره

قلبمو سنگین میکنه

دلمو میسوزونه

انگار که بخواد باز بغض بنشونه تو گلوم

بهر حال که در عین عاااشق پاییز بودنم عجیییب باهاش درگیر و دل اشوبم...

+همش دارم در همه ی اتفاقات سعی میکنم حق رو بتونم به طرف مخالف و مقابل و ظالم بدم!

و دید خوبم نسبت به ادم های خوب نزدیک و دور رو با وصفشون از زبون دیگران تغییر ندم

ولی گاهی اوقات موقع حق دادن سر دورتهی ناجوری گیر میکنی

باید به هر دو طرف دلداری و بدی

و اندازه ی جفتشون غصه بخوری که دارن غصه میخورن و نمیخوان همو درک کنن و ببخشن و اروم شن

مثلا همین عقد سینا

هم خاله حق داره امکان نداره کسی تو این چند روزه ی مونده به ماه محرم تونسته باشه تالار بگیره و یهویی عقد کنه و به داداش و زن داداشش نگه

هم اشک های سینا و ناراحتی سپیده و اشک هایی که توی چشماش حلقه زده بود و ویدئوی ایمویی که داده بود و....

اینکه عقد دست پدر عروس بوده و واقعا بیخبر و هیچکاره بودن و یهویی شده و...

نمیدونم چی بگم

فقط امیدوارم خدا به لطف روحی که از خودش درونمون گذاشته

قلبهاشون رو نسبت به هم رئف کنه و کینه هاشون رو از بین ببره و با هم دوست و در ارامش بزارتشون...

+آخرین هفته ی تابستون یهویی با اهو رفتم رانندگی ثبت نام کردم و کلاس های ایین نامه مقدماتی رو گذروندم و الان که به کلاس های عملی رسیده

دانشگاه هم شروع شده و هییچ جوره وقت ندارم برم اموزشگاه!

روزی که داشتم با مربی رانندگی صحبت میکردم و زمان کلاس هام رو بهش میگفتم

یه دفعه زد زیر خنده و گفت خانوم بهتره شما تلفتنتو بدین تا من زنگ بزنم از شما وقت قبلی بگیرم ملاقاتتون کنم بهتون اموزش بدم...خخخخ

(یه اقای میانسال فوق العاده باحال و مهربون و شجاع که تعریف اموزش دادنشو زیاد شنیده بودم)

آهو هم که کنارم ایستاده بود با اون دوسش خسروخانم.. میگفتن وای چقدر باکلاس آدم وقت نداشته باشه

چرا ما همش آتل و باطلو پر وقتیم!کی بشه اینجوری بشه واسه متهم!!!

از حرفشون خندم گرفته بود

یادم میمد علاوه بر همه ی خستگی های الانم ولی یه روزی خودمم ارزوی بزرگ شدن و پرمشغلگی و مهم بودن داشتم...خخ

الان واقعا خدا رو شکر میکنم

+آهو در کنکور و انتخاب رشته موفق نشد و باز میخواد پشت کنکور بمونه و یه بار دیگه این غول بی شاخ و دم رو پشت سر بزاره

و به شدت درگیر تهدید به خودکشی آقای ر برای نا امید موندن از وصالشه که خداایی از هیچ نظر هیییچ سنخیتی ندارن

واین خیلی ناجوانمردانه است که کسی رو با هررر راهههی بخوای مجبور به قبول خودت کنی

+خاله هم که بااین دردهای گاه و بیگاه و اخ به دنیا اومد وای نیومدن هاش هم که مارا کشته

انگار که این گیلدای پدر صلواتی هم میخواد ما رو سرکار بزاره با این دنیا اومدنش...

+متین کلاس اولی شده.. با بییزاری و بی مشتاقی شدیدش به درس و مشق و مدرسه

+خدا رو شکر که فک کنم دارم موفق میشم پستی بلندی های سن بلوغ داداش جان رو به ارومی تحمل کنم و باهاش بهبود روابط داشته باشم و بدونه که میتونه روم حساب کنه و هواشو دارم.

+حس میکنم از بابا دور شدم انگار که دیگه نه دوستیم و نه پدر و دختر نمیدونم چرا اینقدررر بی حوصله و حساس و بهونه گیر و غرغرو و نکته سنج شده که اصصصلا نمیشه باهاش حرف زد!

+کلاس کتیای فنی حرفه ای فوق العاده شرایط رو برام سخت کرده

با کلاس های خودم بطور مداوم هرروز هفته از صبح تا غروب بیرونم و جنازه ام به خونه میرسه

+سر کلاس ریاضیات مهندسی احساس میکردم استاد داره به زبون ژاپنی صحبت میکنه! در همین حد نا مفهوم و غریب همه ی گفته ها و واژه ها به نظرم میومد

+من قوی تر از این حرف هام که کم بیارم یا خسته شم یا استراحت لازم داشته باشم

فوق العاده باهوش و پرکار و خوشحال وپرانرژی و شاکر و پرامید و موفق و موفق وموفق و موفق و موفق ام!

به خودم قووووول دادم که باشم...

راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: 425 area code,420,423 area code,42,424 area code,42nd street,420 meaning,42 inch tv,424,42 movie, نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 17:27

صفحه بندی