راز نویس!

متن مرتبط با «t» در سایت راز نویس! نوشته شده است

45

  • نیلوبلاگ

    کلاس کتیا هم تموم شد و بییی صبرانه منتظر امتحانشیم با همه خستگی ها و سختی هاش روزای قشنگی بود این جمع دیگه دور هم دیده نمیشن... بقول معصوم سر کلاس همش به تخم جن بازی بودیم! xa0 +کلاس های رانندگی هم تموم شد یه حسی در درونم باورش نمیشه تموم شد... دلم مربیمو میحواد انگار که اون کنارم نباشه من فلجم! یا اصن انگار که هیچی یادم نداده و هنووووز باید کلاس میرفتم یا اینکه کلا کاش میشد هنوووز باهاش برم رانندگی... ایین نامه ی غووول رو پشت سر گذاشتم ولی مربی بخاطر جذابیت فراوان افسر اجازه ی رفتن برای امتحان ...

    ادامه مطلب
  • 44

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم اینکه من اصن باید پرستار میشدم و اینقدر بچه دوست و با تجربم که یه مامان فوق العاده میشم و این جور چیزا تا چه حد بعدا میتونه حقیفت داشته باشه تنها چیزی که میدونم اینه که هیچوقت تو هیچ شرایطی نمیخوام وابسته و گیر بقیه باشم یا اینکه محتاج تحسین و تعریف و شاخ در جیب نهادن های اطرافیان باشم هر جا احساس کنم کسی داره بهم یه دستی مبزنه که با رودروایسی و دودستی کاری رو انجام بدم بدون توجه به هرررچیزی میزنم تو برجکش! چنان ضایعش میکنم که خودش تو هم بره... یا حتی هرجا حس کنم خودم واسه جلب توجه و تحس...

    ادامه مطلب
  • 42

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم چرا این همه دلم میخواد بنویسم ولی نمیتونم انگار بوی پاییز و حس و هوای بلاگفا و شبیه روزهای تو خاطر مونده اش بدجوری داغون کننده است... دستمو میبنده حرفامو میگیره قلبمو سنگین میکنه دلمو میسوزونه انگار که بخواد باز بغض بنشونه تو گلوم بهر حال که در عین عاااشق پاییز بودنم عجیییب باهاش درگیر و دل اشوبم... xa0 +همش دارم در همه ی اتفاقات سعی میکنم حق رو بتونم به طرف مخالف و مقابل و ظالم بدم! و دید خوبم نسبت به ادم های خوب نزدیک و دور رو با وصفشون از زبون دیگران تغییر ندم ولی گاهی اوقات موقع حق د...

    ادامه مطلب
  • 35

  • نیلوبلاگ

    از غزل یاد گرفتم بیشتر به چشم ها و نگاه های اطرافیام دقت کنم از همون وقتایی که میگفت وقتی از مدرسه برمیگشته فکر میکرده همه ی اتفاقات توی چشماش نوشته شده و مامانش داره میخونه! یا اینکه دستشو میذاشت کنار گوشه های چشمش و ادای فرم چشم های خواهرشوهرش رو در میاورد و میگفت بخاطر همین مشخصه که خیلی بدجنسه! یا وقتی که داشتیم کنار هم محوطه ی دانشگاهو قدم میزدیم اون دستش به عینک دودیش بود و من سرم به موبایلم یا چیز دیگه ای گرم بود و خلاصه سرم پایین بود یه دفعه با فشارمحکم دست غزل روی بازوم سرمو بالا اوردم ...

    ادامه مطلب
  • 36

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواد وسط یه جنگل تنها و سرگردون باشم از هر صدایی بترسم دلم میخواد از یه جای بلند سقوط کنم یا اصن دلم میخواد توی یه بارووون تند غافلگیر کننده گیر بیفتم از اونایی که از شدت بارون چشمت جایی رو نمبینه و انگار نمیتونی راه بری ولی برای فرار از اون همه خیسی تندتر و مصمم تر قدم برمیداری دلم میخواد یه پرنده ی بززززرگ مثلا یه عقاب پر ابهت و آروم توی دستام داشتم دلم میخواد یه روز برم بنایی اصن! یا کارگر معدن بشم دلم میخواد مث بچگی هام برم روی سقف یخچال ماشین بابا بشینم و پایین نیام تا یه مسیری رو همو...

    ادامه مطلب
  • 37

  • نیلوبلاگ

    قصه اینجاست... xa0که شب بود، و هوا ریخت بهم!! من چنان درد کشیدم که... خدا ریخت بهم!! #سیمین بهبهانی مادربزرگ و اشکال عجیب غریب و مفهومی و شاید چاره ساز واسه کاهش نگرانیش از تنش های روابط دخترآخرش و دامادش! من و دلشوره ی لیلای توی بیمارستان و نوزاد بستری شدش دلتنگی واسه ی مامان و بابا و خونه و اینکه دلم رضایت نمیده به رفتن و تنها و خسته گذاشتن مادربزرگ... من و تنهایی و تلفن و فرصت و یه عالمه حرف سیاسی خاله زنکی زدن با مامان و یه عااالمه کیف کردن و بازم دلتنگی و دلتنگی دلم واسه چشمای خوشگل عسلی...

    ادامه مطلب
  • 38

  • نیلوبلاگ

    بعضی وقتا هست چیزی برای نوشتن نداری ولی عجیب دلت برای کلمات تنگ شده یه وقتایی هم نوشتنی ها زیاد اند ولی حس نوشتنت نیست یعنی که نوشتن باااید واقعی باشه از ته ته احساسات باشه از سر شوق باشه حتی اگه چرت باشه حتی اگه شعر نباشه! بالاخره این زنجیره ی کنسل شدگی ها شکست معصوم اومد خونه ی مادر به صرف کوفته ای که مدتها پیش هوس کرده بود و کاکولی های من هم که از مدتها پیییش هوس کرده بودم و مامانش سفارشی برام کنار گذاشته بود آورد... یه روز عالی و فوق العاده بود صبح با غزل و نجمه و معصوم رفتیم یکی از کافه ...

    ادامه مطلب
  • 39

  • نیلوبلاگ

    سنگ کلیه و بارداری و خطر زایمان زودرس و من و خاله و بیمارستان... منظره ی سرسبز و شلوغ و پر رفت و اومد پشت پنجره ی اتاق با قسمت دلهره انگیز اورژانس... xa0 xa0 بعد از چند روز اینجا سر کردن دیگه خط اتوی مانتو و روسری و تمیزی کفش از رونق میفته چهره ی خسته و بی روح توی آینه خیلی هم نرمال و زیباست! xa0در این قسمت از بیمارستان فقط هرازگاهی صدای گریه ی نوزادان گاهی آه کشیدن مادران یا خدمتکاران یا گاهی نجوای دعای مادربزرگ های آینده شنیده میشه وقتی از اینکه تنها وارد آسانسور ها بشی واهمه داشته باشی همه ی...

    ادامه مطلب